سیالات 2

سلام

فردا کلاس سیالات 2 توسط آقای علی محمدی تشکیل می شه، روز یکشنبه هم دکتر کلاس خودشون رو تشکیل می دن، ضمن اینکه تاکید کردن که به همه اطلاع رسانی شه که غیبت در این جلسات تاثیر دارد.

Холман

از پیامبر و دیوانه

کتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران، کتاب جالبی است که در مورد  موضوعات مختلف زندگی به صورت داستانهای کوتاه مطلب نوشته و بعضی از داستان های این کتاب فوق العاده تامل برانگیز و خواندنی است. 

روزی سگ دانایی از کنار یک دسته گربه  می گذشت، وقتی دید که گربه ها سخت با خود سرگرم هستند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت:

ای برادران دعا کنید، هرگاه دعاکردید و دعاکردید، آنگاه یقین پیدا کنید که باران موش خواهد آمد.

سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت ای گربه های کور و ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم  ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت از آسمان می بارد موش نیست، بلکه استخوان است.

معنای تاج ها

وقتی موسی (ع) به آسمان رفت تا بخشی از کتاب مقدس را بنویسد ، قادر متعال از او خواست بالای برخی حروف تورات ، تاجهایی نقش کند.موسی (ع) پرسید : خالق هستی این تاجها به خاطر چیست؟ خداوند پاسخ داد : زیرا صد نسل دیگر ، مردی به نام اکیوا ، معنای حقیقی این نقش ا را فاش خواهد کرد .موسی گفت : تفسیر این مرد را نشانم بده . خداوند موسی (ع) را به آینده برد و او را در کلاس درس اکیوای روحانی گذاشت. شاگردی پرسید : استاد ، این تاج ها برای چه بالای بعضی از حروف نقش شده اند ؟ اکیوا گفت : ((نمی دانم . فکر می کنم موسی هم نمی دانست . اما او از بزرگترین پیامبران بود و این کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمی توانیم تمامی دستورات خداوند را بفهمیم ، باید آن چه را که می خواهد انجام بدهیم . )) و موسی از پروردگار عذر خواست .

vero amico

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار میکنه
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنه

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده.
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه


یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره
یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی کمکت کنه و دیرتر می ره تا به
کمکت همه جارو جمع و جور کنه

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی
یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی فقط ازت توقع داره..اینكه تو محبت كنی و تو زنگ بزنی و ...


یه دوست واقعی منتظر نمیمونه ...همیشه ازت خبر میگیره و محبتهات رو فراموش نمی كنه.


یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی
یه دوست واقعی ازت میخواد که مشکلاتتو حل کنه

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه
یه دوست واقعی بهت بعد از یه دعواهم زنگ میزنه

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره.
یه دوست واقعی میخواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

یک دوست معمولی از درونت بی خبره
یک دوست واقعی سعی میکنه درونتو بفهمه


یه دوست معمولی این حرف ها رو میخونه و فراموش میکنه
یه دوست واقعی به اونا عمل میكنه.....................

نگاه به گذشته

«نگاه به گذشته» داستان کوتاهی است نوشته ی گی دو موپاسان. شاید بتوان گفت که این داستان، تصویر انسانی را نشان می دهد که برای فرار از دردِ خود، از زندگی فرار کرده است. این هم نوعی خودکشی تخفیف یافته است. امِا با دردِ دیگران چه می توان کرد؟ فکر نکردن به دردِ دیگران هم نوعی قتل غیر عمد است. داستان درباره ی کشیشی است که به بچّه ها علاقه ی زیادی دارد؛ هم آنها او را سرگرم می کنند و هم او آنها را. بانویی که اغلب آقای کشیش با نوه های اوست و به آنها محبت زیادی می کند، متعجب از این علاقه ی بی حد نسبت به بچّه ها و رفتار پدرانه اش نسبت به آنها، از او می پرسد چرا هرگز خانواده ای تشکیل نداده است. این سؤال باعث می شود که آقای کشیش با نگاهی به گذشته داستانش را برای آن بانو تعریف کند. کشیش می گوید که در کودکی، پدر و مادرش او را برای تحصیل بهتر به مدرسه ی شبانه روزی فرستاده بودند؛ دوران کودکی اش این چنین در تنهایی و افسردگی گذشت. در دوران نوجوانی، برای مدت کوتاهی دوباره به میان خانواده بازگشت تا پس از انتخاب رشته ی تحصیلی دوباره برای ادامه تحصیل از آنها جدا شود. در آن مدّت کوتاه، مادر و پدرش سخت سرگرم امور خودشان و تصمیم گیری برای آینده ی او بودند. باز هم تنها بود، در این تنهایی، بر حسب اتفاق روزی سگ کوچکی که بد جوری او را با نگاهش دنبال می کرد، توجهش را جلب کرد. دوستی او با آن سگ از همین حادثه ی ساده شروع شد. آز آن پس، در همه جا، آن سگ همراهش بود. بدون او انگار چیزی کم داشت. ناگهان یک روز که با سگش به گردش رفته بود، درشکه ای سگش را زیر می گیرد، و سگ در زیر چرخهای آن له می شود. صحنه ی دلخراش مرگ تنها همراهش او را افسرده می کند، کمتر از اتاقش بیرون می آید، و با کسی حرف نمی زند، تا این که پدرش از دست او عصبانی می شود و به او می گوید با این حال و روزی که دارد می داند در آینده می خواهد چه کاره شود. این حرف، تلنگری بود به او، برای انتخاب زندگی آینده اش. فکر کرد حق با پدرش است. او که برای مرگ یک سگ تا به این حد افسرده و دلتنگ شده است، هرگز نمی تواند از دست دادن نزدیکانش را تحمل کند. اگر ازدواج کند و صاحب زن و فرزند شود، چگونه می تواند با دوری از آنها و یا از دست دادن آنها زندگی کند. با همین احساس و استدلال تصمیم می گیرد آینده اش را در جامه ی کشیشی بپیچد و بدون خانه و خانواده زندگی کند. کشیش می گوید اگر چه هنوز از درد مردم رنج می برد، امّا اگر این دردها درد خودش بود، مثلاًاگر کودکی که جانش را از دست داده است، فرزند خودِ او باشد، نمی تواند از این فقدان جان سالم بدر ببرد. ادامه ی زندگی برایش بی معنی می شود. او می گوید: حالا هم که کسی را ندارم که نگرانش باشم، وقتی پستچی دم در می آید، دلهره دارم. می ترسم اتفاق بدی افتاده باشد. این «نگاه به گذشته» حالا در ضمیر من حک شده است. من برای زندگی در این دنیا ساخته نشده ام. و آن بانو به او می گوید: امّا، اگر من جوری زندگی می کردم که این بچّه ها و نوه ها را نمی داشتم، دلیلی برای زنده بودنم نداشتم. 

(ضمنا به عرض دوستان برسانم که حذف نظرات پست به من مربوط نمی شود و احتمالا یا از مدیریت است، یا دوستانی که رمز عبور من رو دارند)

دستها

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار می ارزه .
 یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار
 می ارزه.
 بستگی داره تو دست کی باشه.

 یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بی ارزه.
 یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه.
 بستگی داره تو دست کی باشه.

 یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است. یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه.  بستگی داره تو دست کی باشه.

 یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه. یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه. بستگی داره تو دست کی باشه.

 یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است. یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده. بستگی داره تو دست کی باشه.

 دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه. دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه. بستگی داره تو دست کی باشه.

 همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه. پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده  ونزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون...

 بستگی داره تو دست کی باشه...

           

 

سپس بی‌نماز شدم  . . .


najib-zamelنجیب الزامل نویسنده و روزنامه نگار سعودی و عضو مجلس شورای سعودی است. وی در روزنامه ی الاقتصادیه و الیوم مقاله می نویسد. آنچه در ادامه می خوانید داستان الحاد و سپس بازگشت او بود. برای ارتباط با استاد نجیب الزامل می توانید بهصفحه ی او در فیس بوک مراجعه کنید.

«راز نماز در این است؛ نماز دنیا را تغییر نمی دهد، نماز ما را تغییر می دهد، ما دنیا را تغییر می دهیم».

نوجوان بودم، و جریان های فکری ما را همه جا تعقیب می کردند، در هر کتاب، در . . . 

ادامه نوشته

семья

در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي كرد اشاره كرد .

مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامي وقت رفتن است .

سامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟

مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامي دير مي شود برويم . ولي سامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي دهم .

مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟

مرد جواب داد دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت . من هيچ گاه براي تام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي خورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد سامي تكرار نكنم . سامي فكر مي كند كه 5 دقيقه بيش تر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در كنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه كنم .

 بعضي وقتها آدم قدر داشته ها رو خيلي دير متوجه مي شه . 5 دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده ، مي تونه به خاطره اي فراموش نشدني تبديل بشه . ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره مي كنيم كه واقعا ً وقت ، انرژي ، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم

ضرر نمي كنيد اگر براي يك روز شده دست مادر و پدرتون رو بگيريد و به تفريح ببريد . يك روز در كنار خانواده ، يك وعده غذا خوردن در طبيعت ، خوردن چاي كه روي آتيش درست شده باشه و هزار و يك كار لذت بخش ديگه .

قدر عزيزانتون رو بدونيد . هميشه مي شه دوست پيدا كرد و با اونها خوش گذروند ، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نيست . ممكنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشه...

نبرد من؛ داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ


even-angels-ask

روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…

پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟

ادامه نوشته

История карандаша

در مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی:

 

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی . . .

یك لبخند زندگی مرا نجات داد

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند

و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند;

یك لبخند زندگی مرا نجات داد.

ضمنا عید همه دوستان مبارک، امیدوارم سالی پر از خوبی و خوشی داشته باشید.

دلنوشته!

نیازی نیست برای چیزی که نیستیم نقش بازی کنیم.

نیازی نیست سعی کنیم کسی باشیم که دیگران میخوان.

اگه فقط یه نگاه به خودمون و جای که وایسادیم بندازیم و باور کنیم کی هستیم راحت تر میشه زندگی کرد.

تو دنیای اینترنت خیلی چیزا رو دیدم ادمای جور واجور با زندگی های مجازی یادمه چند ساله پیش اشهد یکی از این جمع های اینترنتی خونده شد و پایه ثابت هاش همه متفرق شدن اونم به خاطر قدرت طلبی ، غرور ، منم زدن و...   حرف تازه ای نیست .  اون چیزی که اعضای فعال این جور گروه هارو سر شوق میاره محبت و صمیمیت بین بچه هاست اماغرور و خود خواهی  این درخت رو هرچقدر تنومند هم باشه از ریشه میزنه .

Золотые туфли

تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد.
من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم.
جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند.
پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش مي‏فشرد.
لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت.
وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي‏کرد که انگار گنجينه‏اي پر ارزش را در دست دارد.
صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار
پسرک پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر مي‏کنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ...
دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟
پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم.
من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم.
دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم... متشکرم.
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟
پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره!
دخترک ادامه داد: معلم ديني ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ مي‏شه.

MTU88?!

سلام

اصلا نمی خواستم این پست رو بذارم، ولی وقتی دیدم ممد می گه که وبلاگو فراموش کردین، دیدم این ذهنیت غلطو عوض کنم. 

من از مدیریت وبلاگ گله دارم، به دلایل متعدد:

1. مدیر گرامی وبلاگ خودشون سال به سال این کد ها رو درست نمی کنه، 2 هفته بود که نمره ها رو داده بودن، ولی هنوز نظر سنجی قدیمی مونده بود، یعنی حتی 2 دیقه وقت گرامیشونو صرف تعویض نظر سنجی نمی کنن، حالا هر وقت حسش بود می یایید عوضش می کنید دیگه!

2. دکور ها، این افراد که در حقیقت دکورند، باید هر چه سریعتر نامشون حذف بشه و با نام دانشجو بتونن پست بذارن فقط. مثلا از 8 نفری که اسمشون بالای منه فقط 4 نفر تقریبا میشه گفت پست می ذارن، که از بین اونا هم فقط آرازو می شه گفت که نویسنده وبلاگه. این در حالیه که آقای مهرداد به میلاد می گن نویسنده زیاده، نمی شه شما رو با نام درج کنم، آقای عزیز، این یک نفر اندازه 6 نفر از این دکورها پست گذاشته (پست های میلاد نظرزاده=پست های سهیل بشیری+محمد بهی+هادی احمدی+امید ابراهیمی+میثم فائق+یکی از خانوما (ببخشید، ولی من از خانوما می ترسم، نمی شه با اسم بگم!)) و یا (پست های جواد حسینپور=هادی احمدی+میثم فائق+یکی از خانوما (باز هم همون جریان)). مهرداد جان، مشکل جامدات سیالات نداری که؟

3. عدم جذب توریست! ایشون زمانی که می تونستند با ترغیب بقیه مکانیکیا، مثلا ساختیا، باعث جذب نویسنده مفید و فعال، و همچنین بالا رفتن آمار بازدید بشن، به نظرات دیگران ودعی ننهادند و با ارجح دانستن نظر فردی، بر خرد جمعی، در حقیقت باعث شدند که این روزها رو هم تجربه کنیم.

4. قرار ندادن گزینه مدیریت در نظر سنجی!

خانم x و آقای y اینها 4 دلیل من بودند (امیدوارم خودتون بدونین که با شماهام!). و خانم امیر ذهنی، بعد از کالکت کردن انبوهی از نمرات 20 برای کلکسیونتون، دیگه نمی خواین به وبلاگ نویسی ادامه بدین؟ شما که با داشتن 27 پست در 15 روز رکوردار بودین دیگه چرا بیخیال وبلاگ شدین؟

خانم رزم آرا، شما که مثلا سرهنگین، دیگه شما چرا؟ معلومه دیگه، اگه شما پست نذارین بقیه هم از شما اطاعت می کنن، نکنه می خواین کودتا کنین؟ به هر حال نظامیید شما، این احتمال وجود داره، فقط اگه کودتا کردین، لطفا من رو هم در کابینه جدید بذارید، ترجیحا وزیر رفاه !!

رضا جان(منظورم آقای مهندس تبیانیه!) تو هم که ید طولایی داشتی در کپی پیست، و رکورد دار المپیک در رشته وبلاگ نویسی (انفرادی مردان)! بودی، حتما باید خواهش کنیم؟!

و در پایان جا داره از تمام افرادی که در گرانی بلیط مترو لندن نقشی نداشته اند و پست گذاشته اند در این چند وقت اخیر تشکر کنم، از جمله ممد، وحید، خودم، میلی، خانم شاطریان، بهنود و آراز. با تشکر ویژه از نیوی جدید که نیو رو سر کار تونست بذاره! و اقدام زشت جان تری رو هم همینجا محکوم می کنم! کاپیتانی تیم ملی اینگیلیس که سهله، باید از خود تیم ملی هم بندازنت بیرون!

прекрасное сердце

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می‌کرد که زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف ازقلب خود پرداخت .و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست . مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟ مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است . پیر مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده‌است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآور هستند اما یادآور عشقی هستند که داشته‌ام، امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند. پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود .

водитель

مسافر تاکسی آهسته روی شانه‌ راننده زد چون می‌خواست از او سوالی بپرسد . . .

راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد . . .

نزدیک بود که بزند به یک اتوبوس . . . از جدول کنار خیابان رفت بالا و نزدیک بود که چپ کند . . .

اما کنار یک مغازه در پیاده رو متوقف شد . . .

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد . . .

سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن . . . من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" 

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه."
راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست . . . امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم . . . آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم."

Распознавание символов

روی ميز صبحانهء شما اين ميوه‌ها گذاشته شده‌اند، كه يكی را بايد انتخاب كنيد:

۱. سيب

۲. موز

۳. توت فرنگی

۴. هلو

۵. پرتقال

 

اولين انتخاب شما كدام خواهد بود؟

لطفاً خوب فكر كنيد و به ميز غذا حمله‌ور نشويد!

اين يک امتحان بزرگ است و نتيجۀ آن شما را متحير خواهد كرد.

انتخاب شما چيزهای عجيبی در مورد شما خواهد گفت.

باز هم فكر كنيد و قبل از انتخاب‌كردن به انتهای نامه نرويد.

پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتيجه را در انتهای نامه ببينيد . . .

ادامه نوشته

Без названия 2

چرا مضطرب و نگران می شوید؟ خود را به من بسپارید. من خود به مشکلاتتان فکر می کنم. من هیچ چیز از شما نمی خواهم مگر اینکه خود را به تمامی به من بسپارید. من تنها زمانی در کارهای شما مداخله خواهم کرد که شما چگونه تسلیم شدن را بیاموزید. آنگاه دیگر لازم نیست نگرانی داشته باشید. آنگاه با همه ترسها و نا امیدیها خداحافظی خواهید کرد. 

شما در عمل نشان می دهید که به من اعتماد ندارید حال انکه می باید چشم و گوش بسته به من تکیه کنید. تسلیم یعنی فکرتان را مشغول مشکلات و مسائل نکنید. همه چیز را به دست من بسپارید و بگویید: 
خداوندگارا اراده تو جاری شود. تو مشکلاتم را حل کن.

تسلیم یعنی آنکه بگویید: خداوندگارا ستایش توراست که همه چیز به دست توست و توامور مرا به بهترین نحو و آن گونه که به صلاح من است تدبیر می کنی. 

به یاد داشته باشید که فکر کردن راجع به نتیجه کار خلاف تسلیم است .به این معنی است که شما نگرانید که چرا مسئله ای آن نتیجه دلخواه شما را به بار نیاورده است. این رفتار نشان می دهد که شما عشق من به خود را باور ندارید و به این حقیقت که زندگی شما تحت کنترل من است وهیچ چیز از سیطره من خارج نیست اعتقاد ندارید.

هیچگاه راجع به اینکه مسئله ای چگونه و به چه نحوی تمام خواهد شد و چه پیامدهایی بدنبال خواهد داشت فکر نکنید. این وسوسه در شما نشان این است که به من اعتقاد ندارید. اگر می خواهید که من امور شما را به عهده بگیرم می باید تمام تشویش ها و نگرانیها بگذارید 
من تنها زمانی شما را هدایت می کنم که شما خود را کاملا به من سپرده باشید و زمانی که من شما را از راهی به راه دیگری که انتظارش را ندارید هدایت کنم خود شما را در میان بازوانم حمل خواهم کرد. 
آنچه شما را به طور جدی ناراحت می کند استدلالها نگرانیها وتشویشهایی است که خود برای خود ایجاد می کنید و اینکه می خواهید خواست خود را به هر قیمتی که شده بدست اورید. 

من می توانم تمام مایحتاج شما را چه مادی و چه معنوی برآورم. فقط اگر به من بگویید: تو نیازهای مرا برآورده ساز و سپس با چشمان بسته ارام بگیرید به شما نعمت های فراوان خواهم داد اما فقط در صورتی که خود را کاملا به من سپرده باشید و به من توکل کرده باشید .ولی شما تنها زمان ناراحتی به من دعا می کنید و از من می خواهید که مشکلاتتان را آنگونه که خود می خواهید حل کنم. در حقیقت شما به من اعتقاد ندارید و فقط می خواهید که من آرزوی شما را براورده کنم و خود را با خواست شما وفق دهم. 
به مانند ان بیماری نباشید که نزد طبیب رفته ولی خود نسخه خود را می پیچد.بلکه حتی در مواقع ناراحتی چنین دعا کنید:

خداوندا تو را ستایش می کنم واز تو برای این مشکلی که حکمتی در ان است سپاسگزارم واز تو می خواهم که همه چیز را برای من در این زندگی زمینی وگذرا به بهترین وجه تدبیر کنی زیرا تو میدانی چه چیز به صلاح من است. 

گاهی شما حس می کنید که مصیبت ها وپیشامدهای ناگوار بجای کم شدن بیشتر می شوند. نگران ومضطرب نشوید. چشمهایتان را ببندید وبا ایمان کامل چنین بگویید: 
اراده توست که جاری شود وانگاه که چنین گفتید من حتی لازم باشدمعجزه می کنم.

Парикмахерская и Богом

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

Тайная вечеря

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد، می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر می کرد کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند . روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت و طرح هایی برداشت .

سه سال گذشت . تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند . 
نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند چون دیگر فرستی برای طرح برداشتن از او نداشت .

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند . دستیاران سر پا نگهش داشتند . ودر همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد . 
وقتی کارش تمام شد ، گدا دیگر مستی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و نقش پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : من این تابلو را قبلا دیده ام . 

داوینچی شگفت زده پرسید کی ؟ سه سال قبل ، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم . 
موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم . زندگی پر از رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم.

вор

وقتی از پشت پنجره داروخانه دیدم یک نفر با قفل ماشینم کلنجار می رود،ابتدا نزدیک بود فریاد بزنم:دزد!دزد!،ولی بعد فکر کردم خودم را به طرف ماشین برسانم و خفت طرف را بگیرم و حالش را جا بیاورم. پرشتاب به سمت ماشین دویدم،اما هنوز به چند قدمی ماشین نرسیده تصمیم گرفتم تمام تلاشم را برای حفظ آرامش به کار گیرم تا بتوانم دزد را بهتر گیر بیندازم. پس با خونسردی به سمت دزد پیش رفتم

آرام وخونسرد در کنار او قرار گرفتم و پرسیدم:مشکلی پیش آمده؟
دزد که سعی می کرد دستپاچگی اش را پنهان کند گفت:نه...فقط در ماشینم باز نمیشه.
قیافه و رفتارش به نحو فوق العاده ای ترحم برانگیز بود، آنقدر که ناچار شدم بگویم:کمکی از من برمی آد؟
گفت:نه متشکرم.کلیدش گم شده دارم سعی میکنم با سیم بازش کنم!
ناگهان به ذهنم رسید که همین مسیر را پیش بروم ببینم به کجا میخواهد برسد.
گفتم:میخواین دسته کلید منو امتحان کنین؟ نگاهی به من کرد و گفت: بد نیست.
برای اطمینان قلبی خودم گفتم: به شرطی که منو هم تا یه جایی ببرین.
وقتی کلید را انداخت و در راحت باز شد، تازه به صرافت افتاد و پرسید: شما باید خودتون ماشین داشته باشید.
گفتم: داشتم،ولی حالا فقط کلیدشو دارم. و بعد گفتم: بذارید سویچ رو من امتحان کنم دستم خوبه.
قبول کرد و ماشین با همان استارت اول روشن شد. گفتم: بذارید من رانندگی کنم.
لحظه ای مکث کرد و گفت: ترجیح میدم خودم بنشینم.
دزد پشت فرمان نشت و گفت: کجا تشریف می برین؟
هنوز دستپاچه بود. گفتم: خیلی نگران به نظر می رسید.
حالا به خیابان اصلی رسیده بودیم.
گفت: یه چیزی رو نمیتونم بهتون نگم. می دونین چرا نذاشتم شما رانندگی کنین؟ آخه این ماشین دزدیه،دوست نداشتم شما گیر بیفتین.
به او گفتم: حالا چرا دزدی؟
گفت: نپرسید. همینقدرش را هم نمیدانم چرا به شما گفتم!
گفتم: چرایش را من میدانم.
گفت: میدانید؟!
گفتم: برای اینکه این کاره نیستید، اولین بار است دست به چنین کاری میزنید.
گفت: شما این را از کجا فهمیدید؟!
گفتم: فهمیدنش مشکل نیست. بی تجربه تر از آنید که بتوانید ناشی گریتان پنهان کنید. جواب سوالم برایم مهم است، چرا افتادی به دزدی؟
گفت: دزد نیستم، از سر ناچاری به این کار روی آوردم.
گفتم: اگر صاحبش سر می رسید چکار میکردی؟
گفت: برایش توضیح میدادم . . . اشک در چشمانش حلقه زد و بغض آلود ادامه داد: میگفتم بچه ام در بیمارستان است و برای خرج عملش درمانده شده ام. میگفتم که فقط به اندازه خرج عملش می خواهم از این ماشین بردارم. حیف است دختر به این شیرینی به خاطر بی عرضگی پدرش جان بدهد.
گفتم: بی عرضگی پدرش در دزدی؟
ناگهان بغضش ترکید، کنار ایستاد و گفت: راستش را بخواهی بله. من کارمند شهرداری بودم، مدیر در یک بخش کوچک. تاب دیدن آن همه دزدی را نیاوردم با رئیس روسا به هم زدم و دعوا کردم و بیرون آمدم.
گفتم: اگه ماشین مال تو بود چکار میکردی؟
گفت: باهاش کار میکردم، گذران می کردم. عیب نمیدونم. مهم نیست که چند سال پشت نیمکت دانشگاه بودم. مهم اینه که به اون دزدخونه برنگردم.
گفتم: پس با همین ماشین کار کن. منم باهاش کار میکردم. ماشین با برکتیه.
کم مانده بود سکته کند، گفت: پ . . پس . . . شما . . .
گفتم: بیخیال، اینم کارت ماشین که جلوتو نگیرن. هر وقت نیاز نداشتی، پارکش کن همونجا جلوی داروخانه، سویچ یدک دارم میام می برمش.
گفت: پس . . . خود . . . شما . . . 
گفتم: خدای ما هم بزرگه.
مرد سرش گذاشت روی فرمان و من برای اینکه پشیمان نشود یا خجالت نکشد، سریع پیاده شدم و بی نگاهی به عقب راه افتادم.


چند شب بعد وقتی ماموران آگاهی،کارت ماشین در دست، جلوی در خانمان سبز شدند، اولین سوالشان این بود: مردی که چند شب پیش، پشت فرمان سکته کرده، چه نسبتی با شما داشته؟ و من مبهوت و بی اراده گفتم:نسبت؟!  آن مرد خود من بودم...

История кирпича

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند. پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند. 
پسرك گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. "برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ". 
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد 

.... در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند. این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه!

Не судите слишком быстро

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.


نتیجه اخلاقی: هرگز زود قضاوت نکن!

Моя мать лежит . . .

این داستان را به تمام مادران تقدیم می کنم:

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این 
اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"
و این 
دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس
 ‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این 
دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. 
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." 
گفت:
 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این 
پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این 
ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این 
هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. 
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این 
هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. 
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎ شان از نعمت وجود مادر برخوردارند.
این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند.
همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

Будьте пунктуальны!

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.

پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.

انگار همین دیروز بود.

راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.

به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌ و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.

آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.


در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.

در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد.


نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید !

любовь

بعد از اینکه در پست قبل یک اتفاق بسیار نیکو افتاد و همه شما دوستان عزیزتر از جان با نظرهایتان بر من منت گذاشتید به خصوص که چندین نفر از خانم ها هم لطف کردند و نظر دادند و از این نظر هم رکوردی کم سابقه زدند و در حالی که همگی شما من را با علاقه تان به آن موضوع شگفت زده کردید می خواستم باز هم در آن مورد بنویسم ولی از آنجایی که دیدم در پست های من جای خالی یک شعر احساس می شود گفتم این شعر زیبا را (از کیسه خلیفه!) به شما تقدیم کنم:

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل

 

علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست

 

عاشقی گر زین سر و گر ز آن سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است

 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

گر چه تفسیر زبان روشنگر است
لیك عشق بی زبان روشن تر است

 

چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

 

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

 

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

 

از وی ار سایه نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد

 

سایه خواب آرد تو را همچون سمر

چون برآید شمس، انشق القمر

 

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر . . . 

 

самоубийства методами

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که مي ميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره.

به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد.
برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست.

اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم:

1.کسی که در عشقش شکست خورده
2.کسی که ور شکست شده
3.کسی که قاط زده
4.کسی که از زندگی خير نديده
5.کسی که بدجوری روش فشار اومده
6.کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه
7.و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه

شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟ 
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون درست کنید و بعد بقيه شو بخونيد

ادامه نوشته

Пикник

سلام

نکته اول اینکه در عرض این هفته به وضوح می شد فهمید که افکاری پراکنده در مورد رفتن به یک گردش گروهی وجود داره. حالا اسمشو اردو می ذارین گردش علمی می ذارین یا هر اسم دیگه ای به خودتون مربوطه ولی از اونجایی که داریم به آخرای ترم نزدیک می شیم و اگر خیلی کش بیاد دیگه باید بیخیالش بشین (چون امتحانات تا ۱۵ بهمن ادامه داره و بعدش هم که شرایط آب و هوا نمی ذاره) بهتره کلاس به یه اجماعی در این مورد برسه.از اونجا که "و امرهم شورا بینهم" پس نظراتمون رو با هم به اشتراک بذاریم.

نکته دوم اینکه این وبلاگ کم کم داره چند کاره میشه. بعضی ها از وبلاگ به عنوان فیس بوک استفاده می کنند , بعضی ها هم مثل من به عنوان تویتر, اندکی هم با ویکی پدیا اشتباه گرفتن اینجارو,عده ای هم از نظرات به عنوان چت روم استفاده می کنند, عده ای دیگر نظرات خصوصی رو ایمیل تلقی می کنند!

Добро пожаловать

از حسن بن علی نقل است: «ابکی لخصلتین فراق الاحبة و هول المطلع» (برای دو چیز می‌گریم؛ دوری از دوستان و لحظه دادن جان)

از اینکه اینکه این وبلاگ پربازدید شده بسیار خوشحالم. بودن این وبلاگ باعث شده تا دوری آخرهفته اندکی قابل تحمل شود. از همینجا هم به رضا جان و بابک عزیز و همچنین خانم صنایعی و خانم شاطریان خوش آمد می گویم. امیدوارم ۳ نفر آخر پستهایشان را هر چه سریعتر بگذارند و فقط به بودن اسمشان اکتفا نکنند.

سوالات ریاضی

سلام

نمونه سوالات ریاضی دکتر مهتدی فر رو از اینجا می تونید دانلود کنید. نمونه سوالات اساتید دیگه (مخصوصا هادیان) رو بعدا می گذارم!

جواب اطلاعات عمومی

سلام از استقبال بی نظیرتان (!) ممنونم. جوابهای سوالات اطلاعات عمومی رو اینجا می نویسم مخصوص کسایی که فکر کردند سرکاریه:

سوال اول:

جنگ صدساله نامی است که بر نبردهای میان انگلستان و فرانسه، در سال‌های ۱۳۳۷ تا ۱۴۵۳، اطلاق می شود. این نبرد که ۱۱۶ سال به طول انجامید پس از مرگ شارل چهارم و پایان شاخه اصلی دودمان کاپتی آغاز شد. چون هیچ وارث مذکری در شاخه اصلی خاندان کاپتی نبود، ادوارد سوم، پادشاه انگلستان (که در عین حال خواهرزاده شارل چهارم بود) مدعی تاج و تخت فرانسه شد.

سوال دوم:

کلاه پاناما نوعی از کلاه است که در کشور اکوادور تولید می شود.

سوال سوم:

انقلاب اکتبر یا انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، جنبشی سیاسی در روسیه بود که در سال ۱۹۱۷ با سرنگونی دولت موقت که بعد از حکومت تزارها به روی کار آمده بود به اوج خود رسید و به برپایی اتحاد شوروی (که تا سال ۱۹۹۱ برقرار بود) انجامید. روس ها این واقعه را در ماه نوامبر جشن می گیرند.

سوال چهارم:

نام جرج ششم آلبرت فردریک آرتور بود که از ۱۹۳۶ میلادی تا پایان عمرش در سال ۱۹۵۲ زمامدار بریتانیا و مستعمرات آن بود.

سوال پنجم:

نام این جزیره از نام لاتین آن Insularia Canaria گرفته شده که به معنی جزیره سگان است. این نام را رومیان به خاطر سگان وحشی که در آن‌جا پراکنده بودند به این جزایر دادند.نام پرندهٔ قناری از نام این جزیره‌ها گرفته شده، چرا که این پرنده بومی این منطقه (و نیز منطقه مادیرا) است.

مسابقه ی اطلاعات عمومی

 با یک تست اطلاعات عمومی چطورید؟ به برنده هم جایزه تعلق می گیرد. حالا هر کی رفت تونس می تونه ویزاشو نشون بده جایزه بگیره.

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

 

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

 

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

 

۴ـ اسم شاه جرج ششم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

 

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) سگ

د) موش

به برنده جایزه تعلق می گیرد، ولی فقط به یک نفر! منتظر جوابهاتون هستم. تا روز یکشنبه فرصت هست.

کلید رو بکار ببند

بعضی وقتها یه چیزی رو می خوای بگی، نمی تونی.بعضی وقتها یه چیزی رو می خوای انجام بدی، جرات نداری. می خوای بنویسی، نمی تونی، می ترسی، می ترسی ببینن و بشنون و بفهمن این کارو کردی، این نوشتت رو بخونن ، می ترسی بشینن و راجع بهت نظر بدن، می ترسی نظر دیگران اون چیزی نباشه که تو می خوای، می ترسی چون رو نظر دیگران تسلط نداری  و اونوقته که واقعا خودت رو می اندازی تو یه قفس، یه قفس از افکارت که توش دست و پا می زنی. قفسی که یگانه کلید داراون تو قفسه. یگانه کلید دار این قفس تو هستی ولی به این موضوع کوچکترین توجهی نداری و منتظری یکی بیاد و تو رو از این قفس نجات بده، ولی می بینی که تا آخرین لحظه زندگی هیچکس برای کمک نمی آد. منتظری یکی بیاد یه کاری برات بکنه، یه اتفاقی بیفته و تو رو نجات بده. تمام لحظهات رو همینجوری از بین می بری، در انتظار، انتظاری خام، انتظاری بیهوده، انتظاری پوچ و عبث ، انتظاری که خودت بهتر از همه می دونی ببیفایدست، ولی بیشتر از همه بهش دلبستی. باید خودت حرکتی بکنی. این شانس نیست که باید به تو رو کنه این تویی که باید به شانس رو کنی. کلید رو بکار ببند.

یک روز با من

نمی دونم که جمعه برای شما چه معنی داره، ولی برای من، فقط و فقط و فقط یک معنی داره:استراحت مطلق یعنی بعد از یک هفته سر و کله زدن با استاد و دانشجو، یک روز استراحت رو حق مسلم خودم می دونم.

ساعت 00:00 :

دیشب (چند ساعت پیش!) مثل یک معتاد محترم! رفتم قسمت 20 پریزن بریک رو گرفتم و در حال شخم زدن دقایق پایانی فیلمم تا ببینم آخرش از پاناما می رن یا نه.

ساعت 01:00 :

از اون سریال که ....

ادامه نوشته