بعضی وقتها یه چیزی رو می خوای بگی، نمی تونی.بعضی وقتها یه چیزی رو می خوای انجام بدی، جرات نداری. می خوای بنویسی، نمی تونی، می ترسی، می ترسی ببینن و بشنون و بفهمن این کارو کردی، این نوشتت رو بخونن ، می ترسی بشینن و راجع بهت نظر بدن، می ترسی نظر دیگران اون چیزی نباشه که تو می خوای، می ترسی چون رو نظر دیگران تسلط نداری  و اونوقته که واقعا خودت رو می اندازی تو یه قفس، یه قفس از افکارت که توش دست و پا می زنی. قفسی که یگانه کلید داراون تو قفسه. یگانه کلید دار این قفس تو هستی ولی به این موضوع کوچکترین توجهی نداری و منتظری یکی بیاد و تو رو از این قفس نجات بده، ولی می بینی که تا آخرین لحظه زندگی هیچکس برای کمک نمی آد. منتظری یکی بیاد یه کاری برات بکنه، یه اتفاقی بیفته و تو رو نجات بده. تمام لحظهات رو همینجوری از بین می بری، در انتظار، انتظاری خام، انتظاری بیهوده، انتظاری پوچ و عبث ، انتظاری که خودت بهتر از همه می دونی ببیفایدست، ولی بیشتر از همه بهش دلبستی. باید خودت حرکتی بکنی. این شانس نیست که باید به تو رو کنه این تویی که باید به شانس رو کنی. کلید رو بکار ببند.