شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد...


روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می​فرمود شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل صبح امید که بد معتکف پرده غیب آن پریشانی شب​های دراز و غم دل باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد در شمار ار چه نیاورد کسی امتحان را                  

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد عاقبت در قدم باد بهار آخر شد نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد گو برون آی که کار شب تار آخر شد همه در سایه گیسوی نگار آخر شد قصه غصه که در دولت یار آخر شد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد شکر کان محنت بی​حد و شمار آخر شد

!...Sevmakh

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم هاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “بايد ازت عکس برداري بشه تا جايي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه” .


پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکس برداري نيست.

پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند ، گفت همسرم در خانه ي سالمندان تحت مراقبت است. هر صبح آن جا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است…!

خواب ریاضی!!!

سلام به همه ی دوستان عزیز!

مثل بقیه بچه ها و به سبکی تکراری و قدیمی واسه همتون آرزو می کنم تو امتحانا موفق شید. ( به من خرده نگیرید دیگه! تو این ایام آرزوی دیگه ای نمی شه کرد!)

همون طوری که میدونین امتحان ریاضی داره هی نزدیک و نزدیک تر می شه، نمی دونم شما تا چه حد آمادگی واسه مبارزه با این اژدها رو دارین ولی من که خیلی می ترسم

راستش چند شب پیش که خوابیده بودم (اینقدر از این هیولا می ترسم) که یه خواب درباره اش دیدم به طوری که یهو از خواب پریدم و کلی وحشت کردم.

گفتم این خواب رو واستون تعریف کنم، بدونین چه خواب وحشتناکی دیدم

باز هم خواب ریاضی دیده ام

خواب خط های موازی دیده ام

خواب دیدم می خوانم اِیگرگ زِگوند

خنجر دیفرانسیل هم گشته کُند

دست وپای بازه ها رابسته ام

از کمند منحنی ها رسته ام

شیب هر خط را به تندی می دوم

گوش هر ایگرگ وشی را می جوم

گاه در زندان قدر مطلقم

گه اسیر زلف حدو مشتقم

گاه خط ها را موازی می کنم

با توانها نقطه بازی می کنم

لشکری تمرین دارم بی شمار

تیغی از فرمول دارم درکنار

ناگهان دیدم توابع مرده اند

پاره خط ها نقطه ها پژمرده اند

 

در ریاضی بحث انتگرال نیست

صحبت از تبدیل ورادیکال نیست

کاروان جذر ها کوچیده است

استخوان کسر ها پوسیده است

از لُگ وبسط و نِپر آثار نیست

ردپایی از خط و بردار نیست

هیچ کس را زین مصیبت غم نبود

صفر صفرُم هم دگر مبهم نبود

آری آری خواب افسون می کند

عقده را از سینه بیرون می کند

مردم از این ایکس وایگرگ داد داد

روز های بی ریاضی یاد باد

 البته اینو بگم ها این شعر فقط وصف حال خواب من بود! وگرنه خودم نسرودمش!

ضربه آخر...

سلامی به عظمت امتحان نقشه کشی...!

قابل توجه تمام دانشجویانی که درس نقشه کشی 1 رو با استاد محمدی دارند (چه جامدات، چه سیالات و چه ساخت)

امیدوارم تا اینجای کار درساتون رو خوب خونده باشین،

نظر به اینکه فرصت زیادی تا امتحان نقشه کشی (چهارشنبه 9 صبح)

باقی نمونده و اینکه با وجود جلسات متعدد رفع اشکال که توسط عدده ای

از دوستان تا کنون برگذار شده ، برخی از دوستان به علت برخی مشکلات

موفق به شرکت در آن ها نشدند، از کلیه این عزیزان و سایر دوستان علاقه

مند دعوت می کنم تا در صورت تمایل ، روز سه شنبه ساعت 9 دور هم

جمع بشیم تا به عنوان ضربه آخر، اگر اشکالی باقی مونده، به کمک هم

برطرفشون کنیم.

محل قرار: دانشگاه تبریز، دانشکده مکانیک(ساختمان8)

منتظرتون هستم...



امید...

چهار شمع به آرامي مي سوختند،

محیط آن قدر ساکت بود که مي شدصداي صحبت آنها را شنيد.

اولين شمع گفت: من صلح هستم، هيچکس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم.

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.

شمع دوم گفت: من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رغبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم .

حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد.

وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند.

پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد .

کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نميسوزند. او گفت: شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد،پس چرا ديگر نمي سوزيد؟

چهارمين شمع گفت: نگران نباش، تاوقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم.

چشمان کودک درخشيد، شمع اميد رابرداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد...

در مقابل چی، مثل چی باش!!!

-در مقابل کارهاي روزمره ؛مثل ساعت دقيق و منتظم باش

- در مقابل حوادث و خبرهاي بد چون باد سريع بگذر


- در مقابل مشکلات و سختي ها چون سنگ خارا قوي و غير شکننده باش


- در مقابل بزرگتر ها چون بید همیشه سر به زیر باش


- در مقابل سخنان درشت و ناراحت کننده چون پنبه نرم باش


-در مقابل عواملي که نميتواني تغيير شان دهي چون موم انعطاف پذير باش


-در مقابل بخشش همچو خورشيد سخاوتمندانه و بي توقع بر همه بتاب


- در مقابل ضعف نفس مانند شناگري ناشي باش آنقدر خود را به آب بزن تا روزي شناگر ماهري شوي


- در مقابل تملق و چاپلوسي مانند ناشنواي باش که نه ميشنود و نه عکس العمل نشان ميدهد


- در مقابل جاه و مقام چون عقابي باش که هر چه بالاتر ميرود کوچک و کوچکتر ميشود


- در مقابل پشتکار همچو مورچه اي باش که باري را ده ها برابر وزن خود دارد بر دوش دارد و از يک سر
بالايي ده ها بار بالا رفته پاين ميافتد ولي همچنان ادامه ميدهد

- در مقابل نا اميدي هميشه بزرگاني از تاريخ را به ياد آور که با وجود معلوليتها و محروميتها نامشان براي هميشه در تاریخ ماندگار است


- در مقابل زياده خواهي هميشه باد کنک را به ياد آور که تنها ميتواند مقدار معيني باد را تحمل کند ؛در
غير اينصورت ميترکد و نابود ميشود


-
در مقابل الفاظي مانند شانس؛بخت واقبال مانند بي سوادي شو که يک کتاب پر از اين کلمات را روبه رويش قرار داده باشند

- در مقابل ترس باتلاقي را به ياد آور که هر چه بگذرد بيشتر در ان فرو ميروي
 

- در مقابل ارتکاب به گناه چنان فرض کن که براي رسيدن به ان بايد از يک ديوار بتني با دست خالي بگذري


 
- در مقابل دشمن دوست نما همچ قطب هاي هم نام دو آهن ربا عمل کن
- در مقابل شکست مانند ماهي باش که در خلاف جهت جريان رود ؛خستگي ناپذير ساعتها وروزها شنا ميکند

- و بالاخره در مقابل عشق همچو شاعران بزرگ با احساس و آماده پاسخگويي باش

عدد عجیب(1)

سلام دوستان،

بعد از خوندن این همه مطالب گوناگون مثل طنز، سخن، حکایت، مذهبی، شعر و ... با یه "بازی با ریاضی" چطورین؟

تو دنیای ریاضی اعداد زیادی پیدا میشن که خواص جالبی دارن، خواصی که کسی شاید از علت اونا خبری نداره

جالبه بدونین اکثر این اعداد سابقه ی کشفی بس طولانی دارن

یکی از این عددها اینه: "142857"

این عدد از دوره ی گردش 1 تقسیم بر 7 بدست میاد و خواصش رو الان واستون میگم:

اگه این عددو در دو ضرب کنیم، حاصل 285714 میشه! میبینین! همون ارقامه، حتی با همون توالی!

اگه این عددو در سه ضرب کنیم، حاصل 428571 میشه!

اگه این عددو در چهار ضرب کنیم، حاصل 571428 میشه!

اگه این عددو در پنج ضرب کنیم، حاصل 714285 میشه!

اگه این عددو در شش ضرب کنیم، حاصل 857142 میشه! سه رقم اول با سه رقم دوم جابجا شده!

اگه این عددو در هفت ضرب کنیم، حاصل 999999 میشه!

جالبه که برای اعداد بزرگترهم این روند به صورت دیگه ای ادامه داره:

مثلا این عددو در هشت ضرب کنید. میشه 1142856 رقم اول رو با بقیه ارقام جمع کنین میشه 142857

یا مثلا اگه این عددو در 42 ضرب کنین جواب میشه 599994 که بازم اگه رقم اولشو با بقیه جمع کنین میشه 999999

سرتونو درد نیارم بقیه اعداد رو خودتون امتحان کنین دیگه، ببینین میتونین یه نظم خاصی بین اعدادی که تو این عدد ضرب میشن پیدا کنین؟ (راهنماییتون میکنم: یه جورایی به همنهشتی مربوط میشه)

منتظر عدد عجیب 2 باشین...


امشب شام غریبان است

امشب شب مهمان ناخوانده دارد،مهمان غریبه دارد

امشب ، شب غریبان است،امشب تمام آنچه که با هم غریبه بودند انس میگیرند

امشب ، شب اُخت سه ساله با تاریکی است ، شب اُخت لطافت با خار صحرا...

امشب شب زنی است که جای عباس را میگیرد ،

امشب شب زنی است که  هزاران بار سعی صفا و مروه میکند، نه به دنبال آب ، نه ، امشب آب را توان سردی هیچ عطش و اتشی نیست ، او به دنبال کودکان حسین میدود...

نه بین صفا و مروه ، بین گودال و خیمه ، بین خیمه گاه و کودک ، حج ات قبول زینب ، لیبک اللهم لبیک...

امشب هاجر را شرم می آید از زینب...

امشب ابراهیم را شرم می آید از روی حسین ، دم سوزان آتش حتی به گوشه ای از لباسش نگرفت ، حال که امشب تمام خیمه ها در آتش است...

امشب اسماعیل را شرم می آید از علی اصغر...

امشب شام غریبان است...شام غریبان

حکایت های دانشگاه

مقایسه دانشگاه با فیلم

دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
کنکور = گذرگاه کاماندارا
دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه
خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13

بی نصیبان از خوابگاه = اجاره نشین ها
امتحان ریاضی = کشتار بیوجرسی
امتحان میان ترم = زنگ خطر
امتحان پایان ترم = آوار
لیست نمرات دانشجویی = دیدنیها
نمره امتحان = پرنده کوچک خوشبختی
استادان = این گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنکبوت
رستوران دانشگاه = پایگاه جهنمی
پاسخ مسئولین = شاید وقتی دیگر
دانشجوی ا خراجی = مردی که به زانو در امد
دانشجوی فارغ التحصیل = دیوانه از قفس پرید
دانشجوی سال اولی = هالوی خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هیچ
مدرک گرفتن = پرواز بر فراز آشیانه فاخته
پاس کردن واحدها = آرزوهای بزرگ
استاد راهنما = مرد نامرئی
کمک هزینه = بر باد رفته
درخواست دانشجویان = بگذار زندگی کنم
دانشجوی دانشگاه صنعتی = بینوایان
برخورد استادان = زن بابا
شب امتحان = امشب اشکی میریزم
تقلب در امتحان = راز بقا
یادگیری = قله قاف
دانشجوی معترض = پسر شجاع
تربیت بدنی1 = راکی1
تربیت بدنی2 = راکی2
خاطرات استادها = اعترافات یک خلافکار
انصراف = فرار از کولاک
تصییح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6 میلیون دلاری
آرزوی دانشجویان = زلزله بزرگ
برخورد مسئولین = کمیسر متهم میکند
از دانشگاه تا خوابگاه = از کرخه تا راین

آمده ام تا...

سلامی به گرمی حرارت   به روانی سیالات

 به زیبایی طراحی   و به صلابت جامدات،

سلامی به استواری مکانیک...

همیشه دشوارترین کارها، آغاز کردن است و دشوارترین لحظات، لحظه ی آغاز. به خصوص که ایده هایی نو برای رسیدن به اهداف بلند داشته باشیم. 

یک ماه می گذرد از روزی که "یاعلی گفتیم و وبلاگ آغاز شد".تا امروز زمان مثل برق و باد گذشت و این، تنها استقبال بچه ها بود که به آن تداوم بخشیدو همین تداوم، مشتاقم کرد تا نقشی در گوشه کناری از این وبلاگ داشته باشم و آغاز کنم.

اکنون آمده ام،

آمده ام تا به نقش خود عمل کنم،

آمده ام تا آغاز کنم،

آمده ام تا بنویسم و شما می آیید تا بخوانید.

مطالبی که با نام من در این وبلاگ به ثبت می رسد، بهانه هایی است برای نوشتن من و خواندن شما.

تمام