مادیبا

ماندلا از آزادی و برابری سخن می‌گفت و ایستادگی و منشش به الگویی از ایمان و امید برای مردم

دنیا تبدیل شد. انسانی که راه خودش را رفت و برای میلیون‌ها انسان دیگر، راهی تازه بر جای گذاشت. 

فراتر از یک سیاستمدار و فعال و مبارز، ماندلا منبع  الهامی بود برای مردمی که با مشکلات ریز و درشت

دست و پنجه نرم می‌کرند و به آنها قدرت می‌داد تا خود را باور کنند و از بخشیدن نترستند. انسانی

معمولی که اراده‌اش  او را به شمایلی غول‌آسا تبدیل کرد، اما از یاد نبرد که باید در کنار مردم بایستد.

 در ادامه معروف‌ترین جملات مردی را می‌خوانید که در تغییر مسیر تاریخ و تکامل تمدن، نقش کم نظیری

را ایفا کرد.

 

Nelson-Mandela

- آموزش قوی‌ترین سلاحی است که می‌توانید برای تغییر دنیا از آن استفاده کنید.

- آموخته‌ام که شجاعت به معنی نبود ترس نیست، بلکه غلبه بر آن است. انسان شجاع کسی نیست

که از هیچ چیزی نمی‌ترسد؛ کسی است می‌تواند با ترس‌هایش مقابله کند. 

- اگر با فردی به زبانی صحبت کنید که متوجه می‌شود، حرف شما در سرش می‌نشیند. اگر به زبان

خود او صحبت کنید، حرفتان در دلش می‌نشیند.

- اگر می‌خواهید با دشمنتان صلح کنید، بهتر است که با او کار کنید. آن موقع دیگر او تبدیل می‌شود

به شریک و همکار شما. 

- بعد از فتح یک قله (تپه) بزرگ، تازه می‌فهمید که قله‌های بیشمار دیگری برای فتح کردن وجود دارد. 

- در هیچ کجا برای رسیدن به آزادی مسیر همواری وجود ندارد و بسیاری از ما  تا زمانی که به اوج

خواسته‌های خود برسیم، مجبوریم که بارها و بارها از دره‌هایی بگذریم که سایه‌ی مرگ بر آنها افتاده.

- هیچکس با حس تنفر نسبت به انسان دیگری، به خاطر رنگ پوست، پیشینه یا مذهبش به دنیا

نمی‌آید.مردم برای نفرت داشتن، باید آموزش ببینند و اگر مردم می‌توانند تنفر را یاد بگیرند، چرا به آنها

 عشق و محبت را یاد ندهیم؟ عشق است که از ذات انسان سرچشمه می‌گیرد نه متضادش.

- آزادی در این خلاصه نمی‌شود که دستان خود را از زنجیر آزاد کنید. باید به گونه‌ای زندگی کنیم که به

همیشه آزادی دیگران  احترام بگذاریم و برای آن تلاش کنیم. 

- بزرگترین افتخار در زندگی این نیست که هرگز شکست نخوریم، برخاستن بعد از هر شکست است. 

- اصولا آدم خوشبینی هستم. نمی‌دانم که این ذاتی است یا اکتسابی. بخشی از خوشبین بودن

مثل این است که سرت را رو به خورشید بگیری و به سمت جلو گام برداری. لحظات سیاه بسیاری بود

که ایمانم به انسانیت به سختی مورد آزمایش قرار می‌گرفت، اما نخواستم و نتوانستم که تسلیم شوم.

چون در آن صورت راهی که می‌رفتم جز به شکست و نیستی نمی‌رسید.

- مقابله با فقر، ربطی به خیریه ندارد. این عملی از سوی عدالت است. فقر هم مانند برده‌داری و

آپارتاید طبیعی نیست. دست‌ساخته‌ی بشر است و به دست انسان هم می‌توان آن را ریشه‌کن کرد.

- وقتی که قرار است پیروز شوید و اتفاق‌های خوبی بیافتد، بهتر است که عقب بایستید و با فرستادن

دیگران به جلو، آنها را هدایت کنید. هر وقت که خطر را احساس کنید، به خط مقدم بروید. آن وقت

مردم قدر رهبری شما را می‌دانند.

- خوبی در ذات انسان، شعله‌ای است که شاید کم سو شود اما خاموش نخواهد شد.

- وقتی که تاریخ دوران ما نوشته شود، از نسل ما چگونه یاد می‌کنند؟ آنهایی که در لحظه‌ی بحران

به مسیر خود پشت کردند یا می‌گویند ما کسانی بودیم که کار درست را انجام دادیم؟


کافه سینما


هیس! مردم نمی فهمند ...

کارگردان فیلم «هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند» گفته است با توجه به برخی بازتاب‌ها فیلم «هیس! پسرها فریاد نمی‌زنند» را نیز خواهم ساخت. بر این اساس درخواست می شود، این فیلم‌ها نیز برای ساخت به زودی به شورای صدور پروانه ارسال شود:

هیس! مردم نمی‌فهمند

تهیه کننده: حمید بقایی

خلاصه داستان فیلم:پس از هشت سال خدمت رسانی متواضعانه و گرفتن یقه همه سیاستمداران به عنوان دزد و قاچاقچی و مفسد اقتصادی و قلدر و کار خراب کن، ناگهان در یک شب 16 میلیارد تومان ناقابل را در اقدامی خودجوش به یک حساب بانکی متعلق به یک دانشگاه خیالی تحت تاسیس واریز می نماید و....

====================

هیس! دامادها بدبخت می‌شوند اما فریاد نمی‌زنند

تهیه کننده: شورای رقابت و سازمان حمایت

خلاصه داستان فیلم:دامادهای شنگول که هوای زندگی به سرشان زده در یک داغی عشقی - حسی قول خرید یک ماشین با 600 عدد سکه را به عنوان مهریه به عشق‌شان می‌دهند و همچون جوجه مرغ عشقی، سرخوشانه نامزدی را آغاز می‌کنند. در یک اقدام حمایت‌شوندگی، قیمت جدید خودرو می‌رود روی سایت و پراید 6 میلیون تومانی می‌شود 20 میلیون تومان و سکه 600هزار تومانی می‌شود یک میلیون و دویست هزار تومان...طعم حمایت چنان در چشم دامادها فرو می‌رود که...

=======================

هیس! بیماران ناله نمی‌کنند، می‌میرند!

تهیه کننده: رییس کل بانک مرکزی دولت یازدهم

خلاصه داستان فیلم:  بعد از تکان‌های شدید ارز در بازار، بانک مرکزی تصمیم می‌گیرد برای تخصیص دلار بانکی اولویت بندی کند و بعد از قرعه کشی و انجام بازی بیطرفانه «بیخ دیواری» واردکنندگان پورشه و چوب بستنی پیروز می‌شوند و دارو ارز آزاد می‌گیرد. داروها به دلیل نداشتن متولی خاص برای چانه زنی، در گمرک می‌مانند تا جناب ناصر خسرو بیشترین سود را به جیب بزند و بیماران هم خیلی آرام به امر شریف مردن مشغول می‌شوند...

========================

هیس! مردم خوب حرف نمی‌زنند!

تهیه کننده: معاون اول دولت احمدی نژاد

خلاصه داستان فیلم:مرغ گران می‌شود، گوشت گران می‌شود، تخم مرغ گران می‌شود، نان گران می شود، میوه گران می‌شود، برنج گران می‌شود، مسکن گران می شود، جوان‌ها بیکار هستند و عده‌ای هم بیکار می‌شوند و...جان آدمیزاد ارزان می‌شود و رییس جمهور در تلویزیون می‌گوید: مشکلات کوچکی هم هست که درست می‌شود...

========================

هیس! بچه‌ها نمی‌فهمند

تهیه کننده: حمید رضا حاجی بابایی

خلاصه داستان فیلم: نظام آموزشی ناگهان متوجه می‌شود که ای دل غافل این همه سال این همه 5شنبه برای چی بچه‌های مردم را فرستادیم سر کلاس؟ بعد 5شنبه‌ها هوا میره نمی‌دونی تا کجا میره...و در پاسخ به یاوه‌گویان جهت تعطیلی زیاد، یک کلاس به ابتدایی اضافه می‌کنیم و خلاص. در این میان و با این همه برنامه حساب شده، تنها دو درصد کار ضعف داشته و...

===================

هیس! ورزشکاران اهل غر زدن نیستند

تهیه کننده: وزارت ورزش و جوانان

در حالی که فوتبالیست‌ها حواله واردات خودروی خارجی (هرچی بخوان) دریافت می کنند با چک نقد 50 میلیون تومانی، تیم کشتی فرنگی به امر شریف کارتن خوابی اشتغال دارند، تیم تکواندو اردو نمی‌رود، اردوی تیم ملی لغو می‌شود، فوتسالیست‌ها خانم با یک عدد سکه بهار آزادی تقدیر می‌شوند و...

====================

هیس! جوان‌ها باید آرام بمیرند

تهیه کننده: وزارت ورزش و جوانان

خلاصه داستان فیلم: خلاصه ندارد!

===================

هیس! ما همه خوابیم

تهیه کننده: بیست و سی

خلاصه داستان فیلم:  عده‌ای هر شب دو تصویر متفاوت گل و بلبل و بدبختی و بی تربیتی به ملت نشان می‌دهند، اولی برای خودمان و دومی برای دیگران...و این داستان حدود هشت سال ادامه داشته و گویا قرار است دیگر نداشته باشد!

به احترام محمد علی موحد ...

سال 1386 در سالن همایش های شهر خوی جشنواره ای با شکوه افتتاح می شد. مردی لاغراندام،  بلندقد، صورتی کشیده، چهره ای بشاش، با نگاهی نافذ و جذاب،  آرام  و سراپا گوش در لابلای جمعیت نشسته بود. چه خوب شد که او را د رنگاه نخست نشناختم. جهل مرکب شجاعت آور است. شجاعانه  و پرشور از شمس و مولانا و ضرورت احیای مقبره شمس تبریزی در خوی سخن می راندم. از ملاقات شمس و مولانا می گفتم. هیچ نمی دانستم که باغبانِ باغِ سبز، راوی قصه قصه ها و احیاگر مقالات شمس نظاره گراست. بدونِ آن جهل شیرین، چنان سخنرانی پرشوری به انجام نمی رسید. معمار توانای بارگاه شمس از اینکه می دید که آرزوهای دیرینش به ثمر می نشیند خرسند بود. با حوصله برنامه ها را پی می گرفت. آن دیدار یکی از مهمترین رویدادهای زندگیم. بود. دیدارهای بعدی به بهانه های محتلف انجام شد. به همراه جمعی از دوستان قدیمی اش از جمله دکتر مرقاتی که آشنایی با او نیز از برکات شمس تبریزی است به لواسان رفتیم. همشهری شمس، از دود و دم و هیاهوی تهران به آسمان آبی و هوای پاک لواسان پناه برده. محمدعلی موحد راه درازی را پیموده آرام و بی سروصدا. با ته لهجه شیرین آذری نوازشها کرد و محبتها. اهل هیاهو نیست. به عنوان بانیان بنیاد شمس شرفیاب شده ایم. می گوید «یک مجله ...سالی یک مجله در بیاورید. ولی یک مجله که بماند. مولانا ستایی رارهاکنید. مولانا پژوهی جایش خالی است». با هوش و ذکاوتی عجیب. حافظه ای وصف ناشدنی. اگر شمس نبود مولانایی درکار نبود. واگر محمدعلی موحد نبود دستمان از دامان شمس کوتاه بود. اگر موحد نبود چه کسی می دانست که مولانا قصه معروف فیلش را از این جمله شمس تبریزی الهام گرفته که «تماشا آن کس را باشد که پیل را تمام دید ». آن روزگار شمس تبریزی با قدرت می گفت « اگر گفتنی باشد و همه خلق در ریش من در آویزند که نگو بگویم. هرآینه این سخن برسد بدانکه من خواسته باشم حتی اگرهزار سال باشد....». و بعد از بیش از هشتصد سال محمد علی موحد رساند این سخن رابه آنکس که او خواسته بود. موحد امروز یکپارچه شمس است. صدای اوست. راست می گفت دوست خیلی صمیمی اش که وقتی محمدعلی موحد عبا بردوش می خواند « خانه پراست یک سوزن را راه نیست» گویی خود شمس پرنده است که سخن می گوید. و حق دارد دکتر توفیق سبحانی که تنها آرزویش این باشد که یکبار مقالات شمس را با صدای موحد بشنود. توفیق سبحانی بارها در درس گفتارهای شمسِ استاد موحد با همه وجودش به جمع مشتاقان گفته که «محمدعلی موحد می بیند. او از خودش می پرسد. او سرو سری با صاحب مقالات دارد». یکی از دوستان دیرینه اش سروده ای بلند از شمس و بارگاهش سرود. می گوید بعد ازاین سروده در خواب دید که در جمع اهل دلی سروده اش را با حرارت می خواند. از درون جمعیت مردی ژولیده و تند خوی برخاست جلو آمد و نهیب زد پس چرا از محمدعلی نگفتی. می گفت هراسان برخاست. به یکی از دوستانش زنگ زد و پرسید محمد علی کیست؟ دوستش پاسخ داد عجب دوست قدیمی ات را نمی شناسی؟ناصحی سروده اش را با ابیاتی در وصف محمدعلی موحد کامل گرد تا خیال شمس تبریز آسوده گردد.
درس گفتارهایش دیدنی است. جمع زیادی که از ساعتی زودتر می آیند. همه سالن سکوت مطلق می شود. صدای نفس ها را می شود شنید. موحد از رو می خواند. صدایش آهسته است. خسته است سنی از اوگذشته. اما همینکه او آغاز می کند عقربه زمان گویی از تب و تاب می افتد. زمان می ایستد تا او هم گوش جان به سپرد به سخنانی که در زمان نمی گنجد. زن و مرد، استاد و دانشجو، پیر و جوان همه بال و پر می شوند و از هوای غبارآلود شهر پر می کشند به بالا. دست در دستان شمس و مولانا زمزمه می کنند که ماز بالاییم و بالامی رویم. در یک روز خیلی گرم و آلوده تهران جمع زیادی آمده بودند. استاد شروع به سخن کرد. ساعت 16 درس گفتار آغاز شد. به نظرم تنها نیم ساعت گذشت. سخنرانی تمام شده بود. با خود گفتم در این هوای گرم تنها نیم ساعت سخنرانی کافی نیست. به دکتر سبحانی که کنارش نشسته بود اشاره می کردم  که ادامه دهد. به ساعت اشاره می کرد که وقت تمام است. دوباره به ساعت نگاه کردم یک ساعت و نیم از آغاز سخنان استاد گذشته بود نه نیم ساعت. این حس و حال همه بود. 
روزی که در تالار شمس لوریس چکنواریان با چوبک معروفش گروه موسیقی اش را رهبری می کرد جنبه دیگری از شخصیت لطیف یکی از بزرگترین حقوقدانان ایران را می دیدم. غرق در موسیقی بود. با همه وجود گروه را همراهی می کرد. با چکنواریان همراه بود. پلک نمی زد. بعد از آن جلسه بارها پی گیری کرد تا با  استاد چکنواریان ساعتی را در لواسان خلوت کند. لوریس را غرق محبت کرد. می گفت « این آقا همه وجودش موسیقی است». روزی که نمایشگاه خوشنویسی استاد امیرخانی را افتتاح می کرد. پای هرتابلو می ایستاد. رقص قلم را حس می کرد. موحد خط و نقاشی، فیلم و موسیقی را می فهمد. وجودش لطیف است. او یک هنرمند تمام عیار و هنرشناسی ورزیده است. زندگیش تابلوهای زیبایی است از زندگی. هر تابلویی در جای خودش در اوج. حقوق دانی تمام عیار. وکیلی زبردست . استاد حقوقی بی نظیر. همسری وفادار پدری مهربان و پدربزرگی بی مانند. او همه عمرش در پی گنج بود. شاید روزگاری نفت را مهمترین گنجینه پنهان ایران می دانست. در باره نفت مقاله ها و کتابها نوشت. به عنوان مشاور حقوقی از حقوق ملت ایران دفاع کرد.  اما اینک در سن کمال آرزویش احیای مقبره شمس تبریزی است. مشتی استخوان که شاید دیگر وجود ندارد.ذره ای خاک در دل دشت بیکران آذربایجان آن گنجی است که موحد پس از سالها تلاش یافته. او مشتی خاک شمس تبریزی را در دشتهای بیکران آذربایجان از اقیانوسی ازطلای سیاه نهفته در خاک پارسه مهمترمی داند. از طلای سیاه گذشته به طلای ناب تمام عیار رسیده است.
موحد اما چون خود شمس عاشق تبریز است. شبی که از من می خواست که برای زادگاه شمس فکری کنیم.  می خواست برنامه ای باشکوه و همایشی درخور در تبریز برگزار شود. با حرارت می گفت تبریز زادگاه  شمس است. تبریز شهر پیرباباهاست. شهر عرفان است. همانجا برنامه ای را طراحی کردیم. احساس می کردم جز برگزاری برنامه ای با شکوه در تبریز آرزویی  دیگرندارد. تقویمش را از جیب درآورد. روزهایی را پیشنهاد کرد. برای مقدمات برنامه آماده سفر بود. گفت از اول تا آخر برنامه ها ما را همراهی خواهد کرد. موحد اهل تبریزاست. همشهری شمس است. شهرش را دیوانه وار دوست دارد. تبریز را شهر عارفان و عاشقان می داند.
برای موحد مردم محترمند. برای سخن گفتن با مردم می کوشد. برای هرسخنرانیش ساعتها و روزها خود را در کتابخانه شخصی اش در لواسان محبوس می کند. جمله جمله را مرور می کند. دانسته های یک عمرش را غربال می کند. جملات، مثلها و حکایتها همه وهمه از صافی های گوناگون می گذرند و نتیجه اش می شود درس گفتار و سخنرانی که از هیچ جمله اش نمی توان گذشت. مقالاتی که ارائه می دهد پرده پرده است. پرده نخست معمولا صحنه آرائی است. دکورها را با هنرمندی می چیند. صحنه را زیبا می آراید. مخاطب غرق این چینشهای زیبا می شود. آن قدر غرق که اصل موضوع گاهی از یاد می رود. پس از پایان چیدمان و صحنه آرائی، به هنگام  و باشکوه چهره های اصلی از راه می رسند. شمس تبریزی و مولانا خرامان می آیند. همه چیز برای فهم گفتارشان آمده است. دکوپاژها هنرمندانه است. پایان صحنه ها زیباست. پرده آخر آغاز ماجرا در ذهن مخاطب است. او که سخن به انجام می رساند ماجرا تازه در دهنهای به وجد آمده آغاز می گرد. ذهنها درگیر می شود. در همه سخنرانیهایش دیدم که مخاطبین توان برخاستن ندارند. فرصتی لازم است تا خود را بیابند. مانند کسی که از رویایی شیرین برخاسته و برگشتش به زندگی روزمره آسان نیست.
سخنرانیهای استاد موحد شباهت زیادی به فیلمهای عباس کیارستمی دارد. در فیلمهای کیاررستمی خبری از جلوه های ویژه، جاذبه های بصری، دکورهای سنگین، هیجانهای عجیب و غریب نیست. در اوج روانی و سادگی. همه چیز در درون یک خودروی ساده می گذرد. اما مخاطب را در جای خود میخکوب می کند. فیلمهای کیارستمی دو بخش دارد بخشی که بر صفحه سینما می گذرد و بخش اصلیش با روشن شدن چراغها در ذهن بینندگان آغاز می شود. موحد صدایش مونوتون است، خبری ازلطیفه نیست، دستهایش بالا و پایین نمی شود. آهسته نجوا می کند سخنرانیهایش را از رو می خواند. از پاورپوینت (پرده نگار) و مانند آن هم خبری نیست. او به خوبی می داند که «خانه دوست کجاست؟» دست مخاطبان را می گیرد و در خانه دوست به آنها «طعم گیلاس» را می چشاند. با نوشته هایش مانند سخنرانیهایش «زندگی ادامه دارد». «مثل یک عاشق» نجمه ها عاشقانه را «مشق شب» می کند. سخنانش مانند نوشته هایش «شیرین» است. 
خلاصه آنکه موحد پنجره ای است به بیرون. روزنه ای به بالا. صدای رسای شمس تبریزی است. به گفته شمس «احوال عاشق را عاشقان دانند». پس احوال شمس و مولانا را او داند. او «هرگزبدنیاندیشد». نهیب شمس را شنید که «آن را برون انداز و از این پرشو». نیک دانست که « آن سو، یک رنگ، یک صفت، خوش عالمی عالمِ حق». ندای ملکوتی شمس را به گوش جان شنید که « درِدل می باید که بازشود». با او که می نشینی از او خبری نیست. مانند شمس که می گفت «من کو؟ مرا خبر نیست. اگر مرا بینی سلام برسان ». «در اندرون (ش) بشارتی هست. سخنش «زخم کند» چون «از بناگوش رها شود».  «زهِ کمان که از دهان رها کنی، چه عمل کند؟ الا از بناگوش رها کنی، زخم کند».  با او که می نشینی از او خبری نیست. اگر او را یافتی سلام برسان. سلام همه مولاناپژوهان، سلام شمس دوستان. سلام انسان گرفتار آمده در زندان خویشتن. اگر او  را یافتی سلام برسان. سلام اهالی تبریز، سلام مردم آذربایجان. سلام همه ایرانیان....سلام استاد ...سلام
حجت الله ایوبی
مدیرعامل بنیاد شمس تبریزی و مولانا

جملاتی است که از  مقالات شمس که وسیله استاد محمد علی موحد گردآوری شده چون خود را به دست آوردی،
خوش می¬رو!
اگر کسی دیگر را یابی،
دست به گردنِ او درآور!
و اگر کسی نیابی،
دست به گردنِ خویشتن درآور! 

* * * * * *

تماشا آن کس را باشد،
که پیل را تمام دید !

* * * * * *

عقل حجاب است،
و دل حجاب،
و سر حجاب !

* * * * * *

هرچه گفتند گویندگان،
پوست الف خاییدند !

* * * * * *

من هرگز بد نیا ندیشم !

* * * * * *

تماشا می¬روی؟!
بیا اندرون من، تماشا کن !

ای تو ...

ای تو  . . . با چهره غمگین . . . از شــکـسـت يک عـــشق . . . مـرا درک کن.
ای تو  . . .
در ســاکت اين شـــب . . . با يادی از اين شـــعـر . . مــرا ياد کن.
ای تو  . . . پـــــــــرواز کـن بر دشـــــــت ها لانه ای هست آنجا . . . و من در انتظار.

ای عشق . . . مرا نفس تنگ است  ديده پر از اشک . . . ز من ياد کن.
ای
عشق . . . بگذر ز هر بندی . . . که راه مرا از تو جدا کرد.
ای
عشق . . . صد شعر از يک حرفی . . . نگاه کن که می گريد . . . اين چشم از برای تو.

_____________________________________________________________

پ.ن:اهنگ ای تو از البوم عشقم باش گروه خاک  دانلود

دو

1

می و پیمانه نی گوندر بو گئجه داغلانمیشام       یوخی گلمیر گوزومه اوقدر اغلامیشام

ساقیا دولدور ایچیم گول هوسی ایلمیشم          سونا چاتسین بو باهار من کی گولون گورممیشم

ساقیا دولدور ایچیم  یار  هوسی ایلمیشم          یار منی یاد المیر اونا من نینمیشم

2

گئجه لر تک اوتوروپ تک قالاسان عالمی وار         او گئچن گونلره تک اغلیسن عالمی وار

منده بیر گون بوتون عاشیقلر ایچینده یاشادیم     عاشیقین گوز یاشینا اغلیسن عالمی وار


2012

 این روزها در جمع دوستان هنرمند و نویسنده و ... که می نشینی، حتما یک سر صحبت به روز جمعه و پایان دنیا و 2012 و از این جور چیزها می رسد.

بعضا اظهار نظرهای جذاب و عجیب و غریبی هم می شنوی. اما یک بازخورد از همه جالب تر و تامل برانگیز تر به نظر می رسد. بازخوردی که در غالب موارد، مشترک و شبیه به هم جلوه می کند : " بابا ... زودتر این آخر دنیا برسه، بمیریم، راحت شیم"!



خانم پا به سن گذاشته ای هفته ای یک روز به منزل ما می آید. رفت و روبی می کند، غذایی می پزد و می رود. این هفته از او پرسیدم نظرش راجع به آخر دنیا و این که همه ما قرار است در روز جمعه بمیریم چیست؟ عصبانی شد و با لحنی تند گفت، خدا نکنه! به او گفتم خب راحت می شویم و از این همه دردسر و بی پولی و گرانی و هزار چیز دیگر خلاص می شویم. دیگر نگذاشت صحبتم ادامه پیدا کند و با قاطعیت گفت: "من هنوز نوه هایم را ندیده ام" و این پایان مکالمه ما درباره پایان دنیا بود. اگرچه گفت و گوی ما در این باره به پایان رسید؛ اما مکالمه من با خودم آغاز شد.

 

در حالی که کارگر کم سواد خانه من و بسیاری خانه های دیگر این شهر، این چنین به زندگی و حداقل های آن عشق می ورزند و به آینده ناروشنشان، همچنان امیدوارند؛ چگونه است که قشر تحصیل کرده، روشنفکر و هنرمند ما اینچنین در یاس و ناامیدی غوطه می خورد و آرزوی مرگ می کند. آن هم نه فقط برای خود که برای جهانی که در آن زندگی می کند. به این فکر می کنم که شاید این، مشکل و معضل اساسی روشنفکری در مملکت ماست. روشنفکر ما به جای آن که مبارز باشد، همواره کنج عافیتی را طلبیده و محافظه کارانه زیر لب غر زده است. به جای آن که سرشار از روح زندگی باشد، همواره آن را منکوب کرده است. به جای آن که در دیگران شور و شوق زیستن ایجاد کند، غالبا بر بستری از ناامیدی حرکت کرده و تلخی پراکنده است. و در نهایت به جای آن که موتور پیش برنده حیات اجتماعی بر زمینه خودآگاهی پویا و سرزنده باشد، آرزوی پایان دنیا را داشته است. این رویکرد نه مختص زمان حال است و نه به تازگی به وجود آمده است. این نوعی ژست روشنفکری است که از دیرباز در میان طبقه ممتاز و روشنفکر ما جای خود را باز کرده و همچنان به رشد سرطانی خود ادامه می دهد.

آیا وقت آن نرسیده است که به جای آیه یاس خواندن و گوشه خلوت گزیدن به اصطلاح شاعرانه! به میان همین توده های امیدوار برویم. از خود ایشان انرژی و عشق به زیستن بگیریم و با بیانی هنرمندانه، به تکثیر و باززایی آن بپردازیم؟ آیا وقت آن نرسیده به دیگران گوشزد کنیم، ثاینه به ثانیه این زندگی – به رغم تمام مشکلات آن – ارزش مبارزه و جنگیدن را دارد؟ چیزی که امروز به آن نیاز داریم، شور زیستن است، نه فرو رفتن در لاکی صوفیانه که جهان را یکسر به هیچ می انگارد و در برابر آن از کمترین احساس مسئولیتی برخوردار نیست. شاید هیچ انگاری جهان، نقطه آمال عارفان باشد. اما کدام عارفی را سراغ دارید که در برابر دیگران از یاس، ناامیدی و مرگ سخن بگوید؟ پس هیچمان را برای خود نگه داریم و به مسئولیت بزرگی که در برابر دیگران و جهان اطرافمان داریم بیندیشیم. در این صورت است که روشنفکری و هنرمندی ما معنای ناب و اصیل خود را پیدا می کند.

خبر آن‌لاین


نوروز مبارک؟!

عيد آمد و ما خانه ی خود را نتكانديم
گردی نسترديم و غباری نستانديم

 

ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلی آن را زدر خانه برآنديم

 

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشانديم

 

آفاق پر از پيك و پيام است،ولی ما
پيكی ندوانديم و پيامی نرسانديم

 

احباب كهن را نه يكی نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكی بوسه ستانديم

 

من دانم و غمگين دلت،اي خسته كبوتر
سالي سپری گشت و ترا ما نپرانديم

 

صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويی نجهانديم

 

ماننده افسونزدگان،ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ی بيهوده نخوانديم

 

از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم

 

طوفان بتكاند مگر اميد كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم


مهدي اخوان ثالث ، اسفند 1343



راز ...

اشک رازی است ...

لبخند رازی است ...

عشق رازی است ...

اشک آن شب لبخند عشقم بود ...

قصه نیستم که بگویی ...

نغمه نیستم که بخوانی ...

صدا نیستم که بشنوی ...

یا چیزی چنان که ببینی ...

یا چیزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم مرا فریاد کن ...

درخت با جنگل سخن می گوید ...

علف با صحرا ...

ستاره با کهکشان ...

و من با تو سخن می گویم ...

نامت را به من بگو ...

دستت را به من بده ...

حرفت را به من بگو ...

قلبت را به من بده ...

من ریشه های تو را دریافتم ...

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام ...

و دست هایت با دستان من آشناست ...

در خلوت روشن با تو گریسته ام ...

برای خاطر زندگان ...

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام ...

زیباترین سرودها را ...

زیرا که مردگان این سال ...

عاشقترین زندگان بوده اند ...

دستت را به من بده ...

دست های تو با من آشناست ...

ای دیر یافته با تو سخن می گویم ...

به سان ابر که با طوفان ...

به سان علف که با صحرا ...

به سان باران که با دریا ...

به سان پرنده که با بهار ...

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید ...

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام ...

زیرا که صدای من با صدای تو اشناست ...

(احمد شاملو)

برای دانلود کلیپ فوق العاده قشنگ این شعر اینجا کلیک کنید

وصال ...

تا كی به تمنای وصال تو یگانه / اشكم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه / ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غائب ز میانه / رفتم به در صومعه عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راكع و ساجد / در میكده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتكف دیرم و گه ساكن مسجد / یعنی كه تو را می طلبم خانه به خانه

روزی كه بر افتند حریفان پی هر كار / زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب كردم و او جلوه گه یار / حاجی به ره كعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه / هر در كه زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا كه روم پرتو كاشانه تویی تو / در میكده و دیر كه جانانه تویی تو

مقصود من از كعبه و می خانه تویی تو / منظور تویی كعبه و بت خانه بهانه

بلبل ز چمن زان گل رخسار نشان دید / دیوانه نیم من كه روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید / دیوانه برون از همه ایین تو جوید

تا غنچه بشكفته این باغ كه بوید / هر كس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه / بیچاره بهائی كه دلش زار غم توست

هرچند كه عاصی است زخیل خدم توست / امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید كرم توست / یعنی كه گنه را به از این نیست، بهانه

انتظار ...

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند 

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار 
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند 

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم 
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات 
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند 

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست 
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

گزارشی درباره"گزارش یک جشن" حاتمی کیا

اگرچه عادت ندارم در یک روز دوبار وبلاگ را به روز کنم و معمولا کمتر فرصت به روز کردن حتی نظرات را دارم اما این بار پس از تماشای فیلم شجاعانه ابراهیم حاتمی کیا با نام "گزارش یک جشن" خواستم بنویسم تا دین خودم را به این کارگردان ارزشی ادا کنم.

بالاخره پس از قریب به یکسال بغض فروخورده ابراهیم حاتمی کیا شکست اما این بار نه درکنار راین بر سر خدا فریاد کشید و نه در یک آژانس شیشه‌ای گذشته حاج کاظم را به رخ.

حاتمی کیای قصه گو قصه اش را با ازدواج آغاز کرد از یک عروسی کوچک اما پر از شور و عشق. حاتمی کیا از شادی جریان یافته در میان بخشی از جوانان می گفت که با ورود یک مامور و با ارائه یک حکم به یکباره این شادی بهم ریخت.

شادی رفت با رفتن شادی‌ها، ریزش‌ها هم آغاز شد، مامور متمرد شد و بانوی اول فیلم آرام آرام به حاشیه رفت و بانوی جدید جایگزین شد. حاتمی کیا به وضوح اعلام کرد که قرار بود جشنی برپا باشد و عده‌ای دور هم جشن بگیرند اما با یک حکم نابجا جشن بهم ریخت و سالن جشن از یک محوطه بسته به خیابان‌ها کشیده شد و خیابان یعنی صحنه درگیری، درگیری‌ها یعنی آغاز ریزش‌ها هم از جریان حاکم و هم از جریان معترض.

"گزارش یک جشن" را در سالن ویژه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دیدم، سالنی که از سید محمود دعایی تا صفار هرندی برای تماشای فیلم حاتمی کیا آمده بودند، اما نکته جالب را از زبان آقای صفار هرندی در پایان نمایش شنیدم که گفت: "مثل اینکه همه حس مشترکی درباره فیلم دارند" البته سید محمود دعایی وقتی از او پرسیده شد که فکر می‌کنید فیلم اکران عمومی می شود یا خیر؟، گفت:" اگر نیروی انتظامی اجازه بدهد، بله".

از صفارهرندی سوالی پرسیدم که اگرچه بالبخند پاسخ داد ولی مشخص بود از فیلم حاتمی کیا ناراضی است.گفتم آقای هرندی اگر وزیر ارشاد بودید اجازه اکران عمومی به این فیلم می‌دادید یا خیر؟؛ لبخندی زد و گفت:" مجوز اکران رو که دیگران صادر می‌کنند منتها وظیفه جمع کردنش از سالن‌ها به عهده ما بود."

نمی‌دونم شاید هم "گزارش یک جشن" سرنوشتی بهتر از "به رنگ ارغوان" پیدا نکند و شاید هم ....، به هرحال حاتمی‌کیا با این فیلم در 50سالگی پختگی‌اش را به نمایش گذاشت

برگرفته از وبلاگ http://siasatnevis.blogfa.com

افتاب می شود ...

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

فروغ فرخزاد

دکلمه همین شعر با صدای خسرو شکیبایی(حتما دانلود کنید):  افتاب می شود ...

قلعه حیوانات

سلام

حوصله نوشتن و احوالپرسی و امیدوارم و این چرت و پرتارو ندارم!!!!!!

فقط میخواستم بهتون پیشنهاد کتم این کتاب قلعه حیواناتو دانلودش

کنید و حتما بخونید . مطمین باشید که ضرر نمی کنید

حجمش هم واسه دانلود کمه هم واسه خوندن

این هم لینک دانلود  قلعه حیوانات  

امیدوارم ترم موفقی پیش رو داشته باشید!!!!!

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...

-"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-"دل من گرفته زینجا,
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"
-" همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم..."

-"‌به کجا چنین شتابان؟"
-"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."

-"سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ,
به شکوفه ها, به باران,
برسان سلام ما را."

love story ...

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت  خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."

قبض روح ...


روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم

شهریار در دانشگاه میشیگان

سایت رسمی دانشگاه میشیگان آمریکا کتاب “حیدربابایه سلام” شهریار را به صورت فنی و زیبا در سایت خود برای علاقمندان و دانشجویان قرار داده است. این منظومه با صدای خود شهریار در سایت مذکور قرار گرفته است. از دیگر امكانات این صفحه ترانس‌گریپشن تك تك واژه‌های منظومه حیدربابا به همراه ترجمه تركی استانبولی و انگلیسی است.

http://www.umich.edu/~turkish/links/turkic_indrep_az_haydarbaba.html


عاشقی را رعایت کنیم ...

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»*

قیصر امین پور

* مصرع دوم بیت آخر اشاره ای است به شعر:
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
سروده ی مرحوم سید حسن حسینی، شاعر معاصر و دوست قیصر امین پور

از پیامبر و دیوانه

کتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران، کتاب جالبی است که در مورد  موضوعات مختلف زندگی به صورت داستانهای کوتاه مطلب نوشته و بعضی از داستان های این کتاب فوق العاده تامل برانگیز و خواندنی است. 

روزی سگ دانایی از کنار یک دسته گربه  می گذشت، وقتی دید که گربه ها سخت با خود سرگرم هستند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت:

ای برادران دعا کنید، هرگاه دعاکردید و دعاکردید، آنگاه یقین پیدا کنید که باران موش خواهد آمد.

سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت ای گربه های کور و ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم  ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت از آسمان می بارد موش نیست، بلکه استخوان است.

سه داستان

داستان پادشاه و جایزه

http://iranvij.ir/upload/images/z549w1j7717h6vg3jzzv.jpg
 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.




اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است …


داستان جالب ” تاجر و خرید میمون “

http://iranvij.ir/upload/images/s1lp0ab08hwzbsdj21.jpg
 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۱۰۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک ۸۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۱۰۰ دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند…

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون…!!!

دو چیز را پایانی نیست :

یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان

البته در مورد اولی مطمئن نیستم!!! آلبرت انیشتین
 

داستان کوتاه “پسر شیخ عرب”

http://iranvij.ir/upload/images/tiq1sqbw3y5x5daim7yn.jpg
 


پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.»

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»

دو داستان

 
داستان ” دعای کشتی شکستگان”

http://www.iranvij.ir/upload/images/w3r1bdz8rxwszkqun8.jpg

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.

نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا
هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.
با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :
“چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟”
مرد اول پاسخ داد:
“ نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست ”
آن صدا سرزنش کنان ادامه داد :
“تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی”
مرد پرسید:
” به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ ”
“او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود”


 

داستان دختر فداکار
 
http://www.iranvij.ir/upload/images/ymwh3tlvqfrj9q1j477s.jpg
 

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟



دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن


در ضمن از این به بعد توی قالب جدید وقتی میخواهید نظر بدید باید به اول (بالای) پست نگاه کنید


نالیدن

اي تنها در انبوه خلق!

اي خاموش در هياهوي سخن‌‌‍،

و اي شكست خورده كه خود را در زر و ورق رنگين پيروزي ها

از چشم خوشي پنهان كرده اي،

من به اعجاز هاي رنگين خويش مي بينم آنچه را خلق نمي بينند.

برخيز و آن من ها كه خود را بر تو افكنده اند

و نفس هاي اماره اند، بكش !

و گريبان خويش را

از چنگال هاي خلق زمانه رها كن !

و هوس ها كه بر آينه زلال آن خويشتن اهورايي ات زنگار بسته اند

به آب ديده بشوي و به سوهان رياضت صيقلش بده

تا پرتو شمع در آن افتد

و تو، خويش گم كرده در انبوه ديگران،

خويش را با آن باز يابي و آن گاه اين بت پولادين غرور را از كعبه دل به در آر

و بر پاي گلدسته زرين معبد يكتا پرستي فرو شكن و خود را رهايي بخش!

و سر از تشنگي به ساحل دريا فرود آر.

و از چشمه هاي سبز علوي سيراب بنوش.

و خويش را- اي گرفتار آن ترساي صنعاني-

در خلوت انس و محرم كليساي زيباي روح قدسي اعتراف كن.

و دل از بند نام و ننگ بر كن.

و دين و دنيا را به دين داران و دنيا داران وا گذار.

و جاي اين هر دو،

غم را برگزين

و درد را اختيار كن و بنال

و تو چه ميداني كه چه لذتي است در ناليدن ؟

"دکتر شریعتی"

 

خدايا آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم و شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم و دانشي تا بدانم تفاوت اين دو را...!!!

Happy Mother's Day

روز ولادت حضرت زهرا و روز مادر و روز زن بر همه مبارک بخصوص به همه مامان های مهربون


تنهایی-نیاز

تنهایی

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

تا دوست را به ياري نخوانيم،


 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند


طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

 

 

نیاز

 

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن …

 

معلم شهیددکتر علی شریعتی

کوتاه و عاشقانه !!!

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

گذر لحظه...

دنگ...!دنگ...!

ساعت گيج زمان در شب عمر...

ميزندپي درپي زنگ...

زهر اين فكر كه اين دم گذر است...

ميشود نقش به ديوار رگ هستي من...

لحظه ام پر شده از لذت...

يا به زنگار غمي آلوده ست...

ليك چون بايد اين دم گذرد...

پس اگر مي گريم...

گريه ام بي ثمر است...

و اگر ميخندم...

خنده ام بيهوده ست...

دنگ...!دنگ...!

لحظه ها مي گذرد...

آنچه بگذشت نمي آيد باز...

قصه اي هست كه هرگز ديگر...

نتواند شود آغاز...

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ...

بر لب سرد زمان ماسيده است...

تند برميخيزم...

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز...

رنگ لذت دارد آويزم...

آنچه مي ماند از اين جهد بجاي...

خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم...

دنگ...!

فرصتي از كف رفت...

قصه اي گشت تمام...

لحظه بايد پي لحظه گذرد...

تا كه جان گيرد در فكر دوام...

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر...

وارهاينده از انديشه ي من رشته ي حال...

وز رهي دور و دراز...

داده پيوندم با فكر زوال...

پرده اي مي گذرد...

پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر...

رنگ مي لغزد بر رنگ...

ساعت گيج زمان در شب عمر...

مي زند پي در پي زنگ:

دنگ...!دنگ...!

دنگ...!!

 

بالهایت را کجا جا گذاشتی

 سلام دوستان!!!از نظر من مطلب عمیق و خوبیه!!!اگه با دقت و تمرکز بخونید حتما به دردتون می خوره

 

پرنده بر شانه های انسان نشست ...

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : « اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانۀ من آشیانه بسازی »

پرنده گفت : « من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم، اما گاهی پرند ه ها و انسانها را اشتباه می گیرم » ...

انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممکن بود ...

پرنده گفت: « راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ »

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید ...

پرنده گفت: « نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است » ...

انسان دیگر نخندید ... انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد ... چیزی که نمی دانست چیست ... شاید یک آبی دور ... یک اوج دوست داشتنی ...

پرنده گفت: « غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است ... درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود »

پرنده این را گفت و پر زد ...

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .....

آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

« یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود ... اما تو آسمان را ندیدی ... راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟ »

 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!

دیده و دل

دیده و دل

شکایت کرد روزی دیده با دل                          که کار من شد از جور تو مشکل

ترا دادست دست شوق بر باد                        مرا کنده است سیل اشک، بنیاد

از آنروزی که گردیدی تو مفتون                       مرا آرامگه شد چشمه‌ی خون

بگفت ایدوست، تیر طعنه تا چند                   من از دست تو افتادم درین بند

تو رفتی و مرا همراه بردی                            به زندانخانه‌ی عشقم سپردی

مرا در کودکی شوق دگر بود                         خیالم زین حوادث بی خبر بود

نه میخوردم غم ننگی و نامی                        نه بودم بسته‌ی بندی و دامی

نه میپرسیدم از هجر و وصالی                    نه آگه بودم از نقص و کمالی

شما را قصه دیگرگون نوشتند                      حساب کار ما، با خون نوشتند

ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند             تو حرفی خواندی و من دفتری چند     

مرا سرمایه بردند و ترا سود                         ترا کردند خاکستر، مرا دود

تو، وارون بخت و حال من دگرگون                  ترا روزی سرشک آمد، مرا خون

 تو از دیروز گوئی، من از امروز                      تو استادی درین ره، من نوآموز

 ترا کرد آرزوی وصل، خرسند                   مرا هجران گسست از هم، رگ و بند   

مرا شمشیر زد گیتی، ترا مشت                  ترا رنجور کرد، اما مرا کشت

اگر سنگی ز کوی دلبر آمد                         ترا بر پای و ما را بر سر آمد

ترا فرسود گر روز سیاهی                         مرا سوزاند عالم سوز آهی

شعر از: پروین اعتصامی

یادش گرامی

رنج

 

 

رنج

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهلترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین در مرا سخت می آزارد

 

شعر از:فریدون مشیری

 

همین دوست داشتن زیباست

امشب از آسمان دیده نو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

***************

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

**************

آری آغاز، دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

(شعر از:فروغ فرخزاد)

 

امروز را زندگی کن

امروز را زندگی کن

به آرامی آغاز به مردن می كنی ، اگر سفر نكنی

اگر كتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نكنی

 

به آرامی آغاز به مردن میكنی ، زمانی  كه خود باوری را در خودت بكشی

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند

 

به آرامی آغاز به مردن میكنی ، اگر برده ی عادات خود شوی

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نكنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می كنی ، اگر از شور و حرارت ، از احساسات سركش  و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می كنند دوری كنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی ، اگر هنگامی كه با شغلت و با عشقت شاد نیستی آن را عوض نكنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی و اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه  ندهی كه حداقل یك بار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی

 

امروز زندگی را  آغاز كن !

 امروز مخاطره كن !

 امروز كاری كن !

 نگذار كه به آرامی بمیری !

 شادی را فراموش نكن !

شعری از پابلو نرودا  - ترجمه از احمد شاملو

دعا برای آخر ترم

دعاي پاس کردن درس: الهي ادرکني پاسا ترمي به نمرتي دهي و دوازدهي و حفظا من مشروطي و فلجا استادي و لغوا امتحاني بحق برفا و آلودگي جوا اين دعا رو امشب واسه همه ادد ليستات بفرست تا آخر ترم ديگه درس نخون مطمئن باش جواب ميگيري ...شک نکن

 

این پی امی بود از طرف یکی از دوستام (آیدین) حیفم اومد نبینین! البته شاید پی ام شده برای بعضی ها 

عقاب ها در توفان

آیا میدانید عقاب، زمان وقوع توفان را،پیش از آن که شروع شود می داند؟!

عقاب ها به نقاط مرتفع پرواز می کنند و منتظر میشوند تا توفان بیاید.زمانی که توفان به آن نقطه رسید،عقاب بال هایش را به گونه ای قرار می دهد که باد او را بلند کرده و روی سطح طوفان شناور کند.وقتی که توفان زیر بال های عقاب جریان دارد،عقاب اوج می گیرد.

عقاب ها از توفان فرار نمی کنند.آنها به راحتی از وجود بادهای توفان زا برای اوج گرفتن استفاده می کنند.

زمانی که توفان های زندگی ،که همه ما آنها را تجربه خواهیم کرد،به سراغ ما می آیند،با متمرکز کردن فکر و اعتقاد بسوی خدا،می توانیم روی تمام آنها به پرواز در آییم و به قله رفیع موفقیت صعود کنیم.

توفان ها نباید بر ما غلبه کنند،باید بگذاریم قدرت خدا ما را روی توفان های زندگی قرار دهد.

خدا امکان کنترل این بادهای توفانی را به ما داده.توفان هایی که موجب بروز کسالت،غم وغصه،شکست و نومیدی در زندگی ما می شوند.ما می توانیم بر روی آنها به پرواز در آمده و اوج بگیریم.

به خاطر بسپاریم سنگینی بار مسئولیت های زندگی نیست که ما را به قعر می کشد ،بلکه چگونگی اداره ی آنها توسط ماست که موجب می شود گاه صعود کنیم و گاه سقوط!

любовь

بعد از اینکه در پست قبل یک اتفاق بسیار نیکو افتاد و همه شما دوستان عزیزتر از جان با نظرهایتان بر من منت گذاشتید به خصوص که چندین نفر از خانم ها هم لطف کردند و نظر دادند و از این نظر هم رکوردی کم سابقه زدند و در حالی که همگی شما من را با علاقه تان به آن موضوع شگفت زده کردید می خواستم باز هم در آن مورد بنویسم ولی از آنجایی که دیدم در پست های من جای خالی یک شعر احساس می شود گفتم این شعر زیبا را (از کیسه خلیفه!) به شما تقدیم کنم:

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل

 

علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست

 

عاشقی گر زین سر و گر ز آن سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است

 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

گر چه تفسیر زبان روشنگر است
لیك عشق بی زبان روشن تر است

 

چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

 

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

 

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

 

از وی ار سایه نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد

 

سایه خواب آرد تو را همچون سمر

چون برآید شمس، انشق القمر

 

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر . . . 

 

زندگی

زندگی  به یک مسابقه ی عظیم دوچرخه سواری می ماند که هدف اش ، زیستن سرنوشت شخصی هرکس است .

در خط آغاز ، همه کنار هم ، و در شور و رفاقت شریک هستیم.اما هرچه مسابقه ادامه می یابد ، شعف اولیه جایش را به مبارزه می دهد : خستگی ، یکنواختی ، تردید در توانایی خویشتن .متوجه میشویم که برخی از دوستانمان حاضر نیستند به مبارزه تن بدهند : هنوز در مسابقه حضور دارند ، اما تنها بخاطر آنکه نمی توانند وسط یک جاده بمانند.این افراد بسیارند.در کنار اتومبیل پشتیبان حرکت می کنند ، با هم صحبت می کنند و وظیفه شان را انجام میدهند.

میبینیم که مدام از انها دور می شویم .و بعد ناچار می شویم با تنهایی ، با غافلگیری های پشت هر پیچ و مشکلات دوچرخه روبرو شویم.سرانجام از خود می پرسیم آیا ارزش اش را دارد؟

آری ارزش اش را دارد.تسلیم نشوید.