وقتی از پشت پنجره داروخانه دیدم یک نفر با قفل ماشینم کلنجار می رود،ابتدا نزدیک بود فریاد بزنم:دزد!دزد!،ولی بعد فکر کردم خودم را به طرف ماشین برسانم و خفت طرف را بگیرم و حالش را جا بیاورم. پرشتاب به سمت ماشین دویدم،اما هنوز به چند قدمی ماشین نرسیده تصمیم گرفتم تمام تلاشم را برای حفظ آرامش به کار گیرم تا بتوانم دزد را بهتر گیر بیندازم. پس با خونسردی به سمت دزد پیش رفتم

آرام وخونسرد در کنار او قرار گرفتم و پرسیدم:مشکلی پیش آمده؟
دزد که سعی می کرد دستپاچگی اش را پنهان کند گفت:نه...فقط در ماشینم باز نمیشه.
قیافه و رفتارش به نحو فوق العاده ای ترحم برانگیز بود، آنقدر که ناچار شدم بگویم:کمکی از من برمی آد؟
گفت:نه متشکرم.کلیدش گم شده دارم سعی میکنم با سیم بازش کنم!
ناگهان به ذهنم رسید که همین مسیر را پیش بروم ببینم به کجا میخواهد برسد.
گفتم:میخواین دسته کلید منو امتحان کنین؟ نگاهی به من کرد و گفت: بد نیست.
برای اطمینان قلبی خودم گفتم: به شرطی که منو هم تا یه جایی ببرین.
وقتی کلید را انداخت و در راحت باز شد، تازه به صرافت افتاد و پرسید: شما باید خودتون ماشین داشته باشید.
گفتم: داشتم،ولی حالا فقط کلیدشو دارم. و بعد گفتم: بذارید سویچ رو من امتحان کنم دستم خوبه.
قبول کرد و ماشین با همان استارت اول روشن شد. گفتم: بذارید من رانندگی کنم.
لحظه ای مکث کرد و گفت: ترجیح میدم خودم بنشینم.
دزد پشت فرمان نشت و گفت: کجا تشریف می برین؟
هنوز دستپاچه بود. گفتم: خیلی نگران به نظر می رسید.
حالا به خیابان اصلی رسیده بودیم.
گفت: یه چیزی رو نمیتونم بهتون نگم. می دونین چرا نذاشتم شما رانندگی کنین؟ آخه این ماشین دزدیه،دوست نداشتم شما گیر بیفتین.
به او گفتم: حالا چرا دزدی؟
گفت: نپرسید. همینقدرش را هم نمیدانم چرا به شما گفتم!
گفتم: چرایش را من میدانم.
گفت: میدانید؟!
گفتم: برای اینکه این کاره نیستید، اولین بار است دست به چنین کاری میزنید.
گفت: شما این را از کجا فهمیدید؟!
گفتم: فهمیدنش مشکل نیست. بی تجربه تر از آنید که بتوانید ناشی گریتان پنهان کنید. جواب سوالم برایم مهم است، چرا افتادی به دزدی؟
گفت: دزد نیستم، از سر ناچاری به این کار روی آوردم.
گفتم: اگر صاحبش سر می رسید چکار میکردی؟
گفت: برایش توضیح میدادم . . . اشک در چشمانش حلقه زد و بغض آلود ادامه داد: میگفتم بچه ام در بیمارستان است و برای خرج عملش درمانده شده ام. میگفتم که فقط به اندازه خرج عملش می خواهم از این ماشین بردارم. حیف است دختر به این شیرینی به خاطر بی عرضگی پدرش جان بدهد.
گفتم: بی عرضگی پدرش در دزدی؟
ناگهان بغضش ترکید، کنار ایستاد و گفت: راستش را بخواهی بله. من کارمند شهرداری بودم، مدیر در یک بخش کوچک. تاب دیدن آن همه دزدی را نیاوردم با رئیس روسا به هم زدم و دعوا کردم و بیرون آمدم.
گفتم: اگه ماشین مال تو بود چکار میکردی؟
گفت: باهاش کار میکردم، گذران می کردم. عیب نمیدونم. مهم نیست که چند سال پشت نیمکت دانشگاه بودم. مهم اینه که به اون دزدخونه برنگردم.
گفتم: پس با همین ماشین کار کن. منم باهاش کار میکردم. ماشین با برکتیه.
کم مانده بود سکته کند، گفت: پ . . پس . . . شما . . .
گفتم: بیخیال، اینم کارت ماشین که جلوتو نگیرن. هر وقت نیاز نداشتی، پارکش کن همونجا جلوی داروخانه، سویچ یدک دارم میام می برمش.
گفت: پس . . . خود . . . شما . . . 
گفتم: خدای ما هم بزرگه.
مرد سرش گذاشت روی فرمان و من برای اینکه پشیمان نشود یا خجالت نکشد، سریع پیاده شدم و بی نگاهی به عقب راه افتادم.


چند شب بعد وقتی ماموران آگاهی،کارت ماشین در دست، جلوی در خانمان سبز شدند، اولین سوالشان این بود: مردی که چند شب پیش، پشت فرمان سکته کرده، چه نسبتی با شما داشته؟ و من مبهوت و بی اراده گفتم:نسبت؟!  آن مرد خود من بودم...