گذر لحظه...
دنگ...!دنگ...!
ساعت گيج زمان در شب عمر...
ميزندپي درپي زنگ...
زهر اين فكر كه اين دم گذر است...
ميشود نقش به ديوار رگ هستي من...
لحظه ام پر شده از لذت...
يا به زنگار غمي آلوده ست...
ليك چون بايد اين دم گذرد...
پس اگر مي گريم...
گريه ام بي ثمر است...
و اگر ميخندم...
خنده ام بيهوده ست...
دنگ...!دنگ...!
لحظه ها مي گذرد...
آنچه بگذشت نمي آيد باز...
قصه اي هست كه هرگز ديگر...
نتواند شود آغاز...
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ...
بر لب سرد زمان ماسيده است...
تند برميخيزم...
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز...
رنگ لذت دارد آويزم...
آنچه مي ماند از اين جهد بجاي...
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم...
دنگ...!
فرصتي از كف رفت...
قصه اي گشت تمام...
لحظه بايد پي لحظه گذرد...
تا كه جان گيرد در فكر دوام...
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر...
وارهاينده از انديشه ي من رشته ي حال...
وز رهي دور و دراز...
داده پيوندم با فكر زوال...
پرده اي مي گذرد...
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر...
رنگ مي لغزد بر رنگ...
ساعت گيج زمان در شب عمر...
مي زند پي در پي زنگ:
دنگ...!دنگ...!
دنگ...!!
این وبلاگ متعلق به بچه های باحال مکانیک دانشگاه تبریز ورودی 88 می باشد