دکتر شریعتی
حرف
حرف ها بر سر دلم عقده کرده است.
شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم .
می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم ،
حرف بزنم ، بنویسم ، بگویم .
انگشت هایم خمیازه می کشند .
باید بنویسم.
این حرف ها را نمی شود تحمل کرد ،
بیش تر از این در دل نگه داشت ،
ورم می کند و رنجم می دهد.
می روم.
کجا بروم ؟
احساس
من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین .
کار بی چرا
عشق تنها کار بی چرای عالم است ،
چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد.
معشوق من چنان لطیف است ،
که خود را به « بودن » نیالوده است ؛
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد ،
نه معشوق من بود.
(دکتر علی شریعتی)
این وبلاگ متعلق به بچه های باحال مکانیک دانشگاه تبریز ورودی 88 می باشد