سلام به همه ی دوستان عزیز ....... سلامی به گرمی هسته زمین
   دوس دارم ورود خودم رو به عنوان نویسنده با این مطلب آغاز کنم ........ امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه!!!!!
 
داستان زندگی

                    

 

در حال خوندن یه کتاب جذاب و خوندنی ام  که هر چی جلوتر می رم بیشتر دلم می خواد بدونم آخرش چی می شه.

 یه حس وسوسه انگیزی مدام داره بهم میگه برو صفحه های آخرو بخون ببین چی می شه  به حرفش گوش نمیدم این هیجانو دوس دارم اما امشب حتی اگه تا خود صبحم بخونم نمی تونم بفهمم چی میشه، یه نگاهی به صد صفحه بعد می اندازم و یه چیزایی رو متوجه می شم اولش حس خوبیه اما بعد دیگه اون هیجان سابقو برای خوندن اون صد صفحه ندارم . به خودم قول می دم که دیگه حتی یه صفحه هم میونبر نزنم !

 

.

.

.

دراز کشیدم و دارم به آسمون و به مهتاب نگاه می کنم که امشب انقدر بالا اومده که حتی دیوار بلند همسایه هم مانع دیدن من نمیشه. به زندگی فکر می کنم ،تو ذهنم ده سال دیگه رو می بینم، سعی می کنم اونجوری که قشنگ تره ببینمش اون طوری که دوست دارم باشه . دوباره سعی می کنم ده سال بعدو ببینم اینبار یه شکل دیگه  شاید قشنگ تر از قبلی...

 هزار جور برای خودم تصور می کنم آخرش خسته می شم و می گم کاش یه ماشین زمان داشتم و می رفتم و می دیدم ده سال بعد چه خبره اون وقت از دست این افکار همیشگی راحت می شدم اما یاد کتابی که امشب داشتم می خوندم می افتم اینکه وقتی صد صفحه جلوترو خوندم  هیجان داستان از بین رفت و دیگه انگیزه ای برای خوندن اون صد صفحه نداشتم.  یادم میاد که اگه مطمئن بودم ده سال بعد چه اتفاقی می افته دیگه حرکت برام معنی نداشت و زندگی یکنواخت و بی هیجان بود  مثل یه داستان که می دونی آخرش چی میشه!

چه خوبه که حتی نمی دونم یه ساعت بعد چه اتفاقی می افته و برای اینکه یه ساعت بعدم هر چه زیباتر بشه تلاش می کنم. این ندونستن آینده کمکم میکنه برای زندگی تلاش کنم و خودم  بسازمش ، اون طوری که قشنگتره اونطوری که دوست دارم باشه ...